در کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد شنوندهی چهارده داستان کوتاه گلچینشده از صادق هدایت هستید. «زرینکلاه» به بدرفتاریهای شوهر خود عادت کرده و همچنان عاشق اوست، راوی داستان «زندهبهگور» بیوقفه با خود حرف میزند و آرزوی مرگ میکند و «داش آکل» در غم دلباختگی «مرجان» که به امانت به او سپرده شده میسوزد. هر داستان از این مجموعه، آینهی ذهنی یکی از تابوشکنترین نویسندگان ادبیات داستانی معاصر ایران است.
دربارهی کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد
نویسندهای تلخاندیش! روشنفکری بدبین! ادیبی پوچگرا! اینها تنها گوشهای از سیاههی برچسبهای آشنایی هستند که با شنیدن نام صادق هدایت سر زبان میافتند. اما شاید تا زمانی که بیواسطه پای حرفهای این نویسندهی نوگرای ایرانی ننشینیم، نمیتوانیم به تاریکیوروشناییهای ذهن او پی ببریم. کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد، یک فرصت است! فرصتی برای مخاطبان دغدغهمندِ ادبیات، که پیش از مرور آثار یک نویسنده، به شایعات دربارهی او توجهی نمیکنند.
گویی دست روزگار، طبیعت برخی آدمها را به رخوت و ناخوشی گره زده است. راوی داستان زندهبهگور صادق هدایت یکی از بارزترین نمونههای روایی از انسانی با سرشت بدشگون است. خالق یکی از بهترین داستانهای کوتاه فارسی، در این روایت ما را به واگوییهای درونی مردی روانرنجور واگذار میکند. برای توصیف روانگسیختگی میتوان بسیار نوشت، اما کمتر نوشتهای در بازسازی واقعنمایانهی آن به پای داستان زندهبهگور میرسد.

کتاب زنی که مردش را گم کرد صادق هدایت، از این دست سوژههای روانشناختی بسیار دارد. سوژهی داستان بعدی یک زن است، زنی که اگر اندک اشتیاقی به علم روان داشته باشید، میدانید که به سندروم استکهلم دچار است. «زرینکلاه» از اذیت و آزارهای شوهرش لذت میبرد، اما او تنها شخصیت داستانهای صادق هدایت نیست که به سرشت غمبار خود وابسته شده.
آبجی خانم و «ماهرخ» گرچه خواهر همدیگرند، اما اندک شباهتی ندارند. هیچ اثری از تودلبرویی و خوشسیمایی ماهرخ در آبجیخانم پیدا نمیشود. آنچه که در روانشناسی بهعنوان عقدهی حقارت میشناسیم، در پایان تراژیک این داستان به شکلی غافلگیرکننده جلوه میکند. با این همه، لذت شنیدن این کتاب صوتی فقط محدود به دنبالکنندگان داستانهای روانشناسانهی ایرانی نیست.
در جهان کتابهای صادق هدایت چه میگذرد؟
بیدلیل نیست که صادق هدایت را نویسندهای هنجارشکن میدانند، زیرا در هر خط از داستانهای او میتوان بهخوبی نشانههای ادبیات انتقادی را احساس کرد. داستان «مردهخورها» از صادق هدایت نمونهای کامل از دلمشغولیهای این نویسنده بر حال و اوضاع فرهنگ خرافاتزدهی ایرانی است. در داستان «فردا» نقد مناسبات طبقاتی در قلم نویسنده، به تند و تیزترین حالت خود درمیآید و در داستان سگ ولگرد خشونت پنهان نیز ظاهرنماییها سوژهی ریشخند قرار میگیرد.
در نهایت، خرید کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد و دنبال کردن مجموعه داستانهای کوتاه صادق هدایت، بیش از هر چیز شما را به حقیقتی مهم میرساند: خالق بوف کور نویسندهای است که نمیتوان جهان فکریاش را در چند برچسب آشنا خلاصه کرد.
شما این کتاب را با تلاش نشر صوتی پویا هنر ماندگار و همکاری نشر روزگار میشنوید. همصدایی هنرمندانهی جمع گویندگان، یعنی حسین سیدی، ناهید قوانلو، فرناز فرید، ماهک فتوحی، کیوان ولیالله، اعظم فراهانی، حمیدرضا جوکار، الهام ولیالله، امیرفرساد خادم، پوریا فرگاهی، محمد قربانزاده، آرش غفوری، نفیسه طوسی و مصطفی یزدانی، حالوهوای هر یک از این مجموعه داستانهای کوتاه را زندهتر از قبل میکند.
کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد برای شما مناسب است اگر
- از فرصتهای کوتاه روزانه برای دنبال کردن ادبیات داستانی ایران و خواندن و شنیدن داستان کوتاه فارسی استفاده میکنید.
- توجهتان به سوژهی ادبیات انتقادی ایران و آثار پیشروی این سبک ادبی جلب شده است.
- کنجکاوید تا بیشتر دربارهی تجربهی زیستهی زنان ایرانی و جایگاه آنها در ادبیات مدرن ایران مطالعه کنید.
در بخشی از کتاب صوتی زنی که مردش را گم کرد: گزیده داستانهای کوتاه میشنویم
چراغ نفتی که سر طاقچه بود، دود میزد، ولی دو نفر زنی که روی مخده نشسته بودند، ملتفت نمیشدند. یکی از آنها با چادر سیاه آن بالا نشسته بود و به نظر میآمد که مهمان است. دستمال بزرگی در دست داشت که پیدرپی با آن دماغ میگرفت و سرش را میجنبانید. آن دیگری با چادرنماز تیررنگ که روی صورتش کشیده بود، ظاهراً گریه و ناله میکرد.
در باز شد. هووی با چشمهای پفآلود قلیان آورد. جلوی مهمان گذاشت و خودش رفت پایین اتاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود، ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن و سر و سینه زدن.
- بیبی خانم جونم. این شوهر نبود، یه پارچه جواهر بود. خاک بر سرم کنن که قدرشو ندونستم. خانوم، این مرد یه «تو!» به من نگفت. شوهر بیچاره ورپرید. اون نمرد که، اونو کشتن...
چادر از سرش افتاد، موهای حنابسته روی صورتش پریشان شد، خودش را انداخت روی تشک و غش کرد.
بیبی خانم همانطور که قلیان زیر لبش بود، رو کرد به هوو:
- نرگس خانم، کاهگل و گلاب اینجا به هم نمیرسه؟
نرگس با خونسردی بلند شد. از سر رف شیشه گلاب را برداشت و داد دست مهمان و آهسته گفت: اون غشا دروغیه. همون ساعتی که مشهدی چونه میانداخت، دست کرد ساعت جیبشو درآورد.
بله




























