سیروس شمیسا را اغلب با پژوهشها و نقدهای ادبیاش میشناسیم؛ اما این منتقد و پژوهشگر برجسته، در عرصهی شعر نیز آثاری خواندنی و تأملبرانگیزی خلق کرده است. کتاب تاریخ باغ، یک مجموعه شعر از شمیسا است که در آن عناصر مرتبط با سبک رمانتیسم، یعنی طبیعت، گیاهان، درختان، نوستالژی و خاطره حضور دارد، اما اشعار او را نمیتوانیم رمانتیک بدانیم. نگاه شمیسا به طبیعت، بیشتر فلسفی و تأملگرایانه است تا احساسمحور و خیالپرداز.
دربارهی کتاب تاریخ باغ
سیروس شمیسا منتقد برجستهی ادبیات کلاسیک و شعر فارسی است؛ با این وجود مجموعه اشعار نیمایی خود را در مجموعه شعر تاریخ باغ گنجانده است. شمیسا ذاتاً قلم شاعرانهای دارد و در نقدهای او نیز ردپای شاعری دیده میشود. اما اشعار او به اندازهی آثار پژوهشی و نقد ادبیاش شناختهشده نیستند و استقبال عمومی را دریافت نکردهاند.
زبان شعر سیروس شمیسا در کتاب تاریخ باغ، بسیار لطیف و انسانی است. او از عناصر طبیعت و باغ بهره گرفته تا درونیات خود را به رشتهی قلم دربیاورد. باغ در کتاب شمیسا یک استعاره است و بستری است برای اندیشیدن، مرور خاطرهها و مواجهه با مرور زمان. شعرها اغلب تصویرهای زندهای را میسازند که نه چندان عاشقانهاند و نه شعارزده. با عمیقتر شدن در مضمون اشعار، میتوانیم دغدغههای انسانی شاعر و نگاه فلسفی او به جهان را دریابیم.
برای مثال شمیسا در شعر «نه دیگر نمیخواهم»، باغ را بهعنوان استعارهای از جهان یا وطن به کار برده و نگاه اجتماعی و سیاسی خود را نسبت به وقایع روز بیان میکند. سیروس شمیسا در قامت یک شاعر نیز نگاهی بسیار انتقادی و تیزبین دارد و در اشعارش به تمامی جوانب زندگی میپردازد. در برخی از اشعار کتاب تاریخ باغ، ردپای عصیان دیده میشود و در برخی دیگر، شکوههایی کهنه را به زبان میآورد. چنانکه میگوید: «در این خوابگاهی که من سالها را در آن دوره کردم، رفیقم زمستان اعصار بود.»
انتشارات مروارید، مجموعه شعر تاریخ باغ را چاپ و منتشر کرده است.
کتاب تاریخ باغ برای شما مناسب است اگر
- به شعر معاصر فارسی علاقهمند هستید.
- میخواهید یک مجموعه شعر نیمایی را در دست بگیرید.
- پژوهشهای ادبی سیروس شمیسا را خواندهاید و حالا میخواهید با اشعار او آشنا شوید.
- دانشجوی رشتهی ادبیات هستید و میخواهید کتاب شعری را در دست بگیرید که نویسندهی آن یک منتقد ادبی است.
در بخشی از کتاب تاریخ باغ: مجموعه شعر میخوانیم
اگر دور بودم
اگر مثل حسّ رسیدن در این سالها دیر
چه شد؟
شاخهیی هم نروئید!
بهارم که همواره از کوچۀ پشتیِ پُرگل باغ آباد همسایهها میرسید
خبر از ریاحین بسیار داشت
ولی حال ماندن ندارم
و در قلب من قُمریان همچنان خواب ماندند
بگو باد حکمتگزاری سرم را بروبد
بگو خالواشی که در دور آن چاه بیانتها رُسته بود
در ایوان یک ظهر مدهوش
دلم را ببوید
بله




















