کتاب آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد اثر معصومه سیاه پشت خاچکی مجموعهای از شعرهای معاصر فارسی است که با زبانی خیالانگیز و سرشار از تصویر، جهان درونی شاعر را با طبیعت و تجربههای انسانی پیوند میدهد. در این شعرها، خورشید، گندم، دریا، کوه، پرنده، گل و باد تنها عناصر طبیعت نیستند، بلکه به نشانههایی برای بیان اندوه، آزادی، مرگ، امید و زندگی تبدیل میشوند. گفتنیست ترجمهی اشعار به انگلیسی و فرانسوی نیز در انتهای کتاب آمده.
دربارهی کتاب آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد
کتاب آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد مجموعه اشعار معصومه سیاه پشت خاچکی است که خواننده را به جهانی خیالانگیز میبرد. جهانی که در آن مرز میان واقعیت و خیال کمرنگ میشود و شاعر از تصاویر طبیعی و گاه متضاد برای بیان احساسات و دغدغههای انسانی بهره میگیرد؛ از «گندمهای طلایی دشت» و «خوشههای آزادی» گرفته تا کرکسها، خاکسترها، کویر، دریا و آسمان.
در این اشعار مضمونهایی مانند فقدان، تنهایی، رنج، مرگ، آزادی و امید در کنار یکدیگر قرار میگیرند و تصویری چندلایه از جهان انسانی میسازند. در بسیاری از شعرها نیز حرکت از تاریکی و اندوه به سوی جوانهزدن، شکوفایی و زندگی دیده میشود.
آفتاب بر گلوی گندمها؛ مجموعه شعر سهزبانه
مجموعه شعر آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد اثر معصومه سیاهپشت خاچکی در گروه شعرهای آزاد است که از تصاویر طبیعت، استعاره، تشبیه و ترکیبهای خیالپردازانه استفادهی گستردهای کرده؛ در این مجموعه عناصر طبیعت پیوسته با مفاهیم انسانی درهم میآمیزند و به تضادهایی مانند مرگ و زندگی، تاریکی و روشنایی، اندوه و امید عمق و غنا میبخشند.
این کتاب یک مجموعه شعر چند زبانه است که شامل سه بخش اصلی میشود. در بخش نخست متن اشعار به زبان فارسی آمده است. بخشهای دوم و سوم کتاب نیز به ترجمهی انگلیسی و فرانسهی همان اشعار اختصاص یافته است.
خرید کتاب آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد انتشارات متخصصان فرصتی است تا در زبان خیالپرداز و تصویری شعر معاصر فارسی غرق شده و با اشعار یکی از شاعران بااستعداد شعر فارسی، آشنا شوید.
کتاب آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات معاصر ایران علاقه دارید و دوست دارید یک مجموعه شعر فارسی با زبانی تصویری و خیالانگیز مطالعه کنید.
- شعرهایی را میپسندید که با استفاده از عناصر طبیعت، مفاهیم عمیق انسانی را بیان میکنند.
- به شعر معاصر فارسی علاقهمندید و میخواهید اشعار خیالانگیز یکی از شاعران جوان را بخوانید.
در بخشی از کتاب آفتاب بر گلوی گندمها شکوفه میدهد میخوانیم
آنجا که شببویی سپید
صورتش را به گیسوی آبی آسمان میبافد
و عطر تن گلبرگها را،
سارها و گنجشککان به دماوند میبرند
تا شقایقها... تا سایههای برف بر گردن چوپانها
تا سبزی سکوت در مه و نوازش صخرهها در خواب
آنجا که صدای آفتاب در رقص مقدس بادها
آب میشود و پرندگان اساطیر
بر تن دریاها سپید میپوشند
آنجا که تو ابرها را بر دستانت، نام مینهی
و در چشمانت انجیرها میخرامند
با شاخهای از ژالههای صبح به دیدارت میآیم
چون آفتاب بتابد و بادها برقصند
و سارها به دماوند و آبها به آسمان
در آغوش تو خواهم ماند،
چون شاخهای ژاله در سپیدهدمان
بله
















