دیوید گمل و استلا گمل در کتاب سقوط پادشاهان به روایت ماجرای هکتور و هلیکون قهرمانان تروا میپردازند که در تلاشند جنگاوران میسین را از پای درآورند. در سوی دیگر آگاممنون، پادشاه میسین امید دارد با نیروهای وفادار خود بتواند بر ترواییها غالب آید. خویشاوندی افراد دو سوی این جبهه هم مانع درگیریها نمیشود. این است که هیچکس نمیتواند مانع جنگ خونبار پیش رو شود.
دربارهی کتاب سقوط پادشاهان
کتاب سقوط پادشاهان (Troy: Fall of Kings) که آخرین جلد از اثر سهگانهی تروا نوشتهی دیوید گمل (David Gemmell) است و با تلاش همسرش استلا گمل (Stella Gemmell) تکمیل شده، از تأثیرات جنگی بیرحمانه و فرسایشی میگوید که تروا را به شهری قحطیزده تبدیل کرده و زبالهگردها از سر و کول آن بالا میروند. داستانی که در آن تلاش برای مقاومت بسیار پررنگ است. بااینحال بزرگترین قهرمانان یعنی هکتور و هلیکون طلایی همچنان زندهاند و اجازه نمیدهند تروا به این راحتی تسلیم شود.
میسینها و متحدانشان در محاصرهاند، آنها درحالیکه همچنان به افتخاراتی که چیزی از آن باقی نمانده چسبیدهاند، با نفرت و بیاعتمادی به یکدیگر خیره شدهاند و ناچارند به این حقیقت اعتراف کنند که جز از راه فریبکاری و دسیسه راهی برای پیروز شدن بر اهالی تروا ندارند. از سوی دیگر در تروا، کاساندرا در انتظار به سر میبرد و از پیشبینی وقایع ناگوار در رنج است، آندروماک همسر هکتور تصمیمش را میگیرد که با هکتور و پسرشان بماند. این در حالی است که هلیکون عشق زندگی آندروماک که بهعنوان هوشمندترین فرماندهی دریایی شناخته میشود، در زانتوس کشتی محبوبش، به دل دشمن میزند تا با برپایی آشوبی بزرگ هول و هراس به جانشان بیندازد. اودیسه داستانسرای مشهور و متحد زیرک میسینها که به طور ناخواسته در میان نیروهای طرفدار آگاممنون قرار گرفته، موفق شده اجازهی عبور امن در دریا را برای ترواییهای غیرنظامی به دست بیاورد و از این طریق آنها را در مکانی امن پناه دهد.
دیوید گمل با خلاقیت خود نبرد مرگبار و مشهور میان هکتور و آشیل را کنار گذاشته و نسخهای تازه از یک نبرد را جایگزین آن کرده که در نوع خود منحصربهفرد است. صحنهای که در آن جنگجویان با سلاحهای برنز خیرهکننده، خونینترین نبردها را شکل میدهند و تمام حواس مخاطب را درگیر میکنند. به همین سبب است که میتوان رمان سقوط پادشاهان را یک بازآفرینی جسورانه تلقی کرد که در جایگاه خود داستانی درخشان و تأثیرگذار است. اثری که اوج و پایانبندی آخرالزمانیاش خواننده را مبهوت خواهد کرد.

دیوید گمل پیش از پایان یافتن نگارش این رمان از دنیا رفت. همسرش استلا گمل با استفاده از یادداشتهای او این اثر مهم و ارزشمند را برای انتشار آماده کرد تا سهگانهی تروا کامل شود و طرفداران دیوید گمل و مخاطبان این ژانر بهویژه نوجوانان از خواندن آن بینصیب نمانند. این رمان جذاب و مبهوتکننده به همت طاهره صدیقیان به فارسی ترجمه شده و انتشارات کتابسرای تندیس آن را به دست خوانندگان رسانده است.
نکوداشتهای سقوط پادشاهان
- در این رمان طی یک بازآفرینی حماسی از داستان تروا، تاریخ و افسانه در هم آمیخته شدهاند. (کن ایگلدن، نویسندهی کتاب خدایان جنگ)
- پیچوتابهای داستانی غیرمنتظره... این بازآفرینی خلاقانه جان تازهای به این داستان کلاسیک سرشار از توطئه و فریب بخشیده است. (بوکلیست)
- طرح داستانی و شخصیتپردازیهای قوی، وحشت منازعات و نبردها را به تصویر میکشد و قدرت اسطورهای داستان را متجلی میکند. (پابلیشرز ویکلی)
- اگر هالیوود میخواهد یک اثر اقتباسی جدید تولید کند که پر از ماجراجویی و نبرد باشد و موفقیتی مثل ارباب حلقهها و ماجراهای نارنیا را دوباره رقم بزند، میتواند از این اثر دیوید گمل الهام بگیرد. (والاستریت ژورنال)
کتاب سقوط پادشاهان برای چه کسانی مناسب است؟
طرفداران رمانهای فانتزی و اساطیری که از جذابیتهای پرشور افسانهها لذت میبرند و کسانی که به داستانهای اساطیری یونان باستان علاقه دارند، از مطالعهی این بازآفرینی جذاب و کشف معانی و استعارههای نهفته در آن لذت خواهند برد. نوجوانان نیز از مخاطبان این اثر به حساب میآیند.
در بخشی از کتاب سقوط پادشاهان: کتاب سوم مجموعه تروا میخوانیم
یک شب جشنی به افتخار یکی از خدایان بومی برگزار شده بود و جاشویان زانتوس با شور و شوق به آن پیوستند. زیرنور آتش آندروماک که کمی از خود بیخود بود، به هلیکون نگاه کرد و لبخند زد. پیام بیشتری مورد نیاز نبود. آنها بدون جلب توجه بیصدا دور شدند و درهای کمعمق و خزهپوش را پیدا کردند و تا اولین سوسوی سحرگاه عشق ورزیدند. حرف زیادی گفته نشد؛ آنها نیازی به کلمات نداشتند.
توی کشتی، در حالی که زانتوس با سرعت به طرف تروا حرکت میکرد، عاشق و معشوق دوباره از یکدیگر دوری کردند. هلیکون زانتوس را به طرف ساحل میسین هدایت کرد که از کشتی خالی بود، سپس از سبزکبیر به سمت شمال راند. آنها آخرین شب قبل از بازگشت به تروا را در خلیجی گود در جزیرهی ساموتراکی گذراندند. آندروماک در کشتی، توی چادر کوچکش که روی عرشهی جلویی بر پا شده بود، باقی ماند و هلیکون توی تاریکی پیش او آمد.
شب سیاه سیاه بود، اما آندروماک صدای نرم باز شدن لبههای چادر را شنید، بوی مشک مانند او را که کنارش دراز کشید احساس کرد. او چیزی نگفت، بلکه روانداز پوست گوسفند او را کنار زد. آندروماک ناله کرد. هلیکون دستش را روی دهان او گذاشت و توی گوشش گفت: «صدا نکن.» آندروماک سرش را تکان داد، سپس کف دست او را به نرمی گاز گرفت و طعم نمک را احساس کرد. هلیکون کنار گونهی او لبخند زد، سپس زیر لحاف خزید؛ و دوباره دستش را روی دهان او گذاشت.
سرانجام هلیکون، خسته و تهی، پوست گوسفند را کنار زد و اجازه داد عرق بدنشان خشک شود.
آندروماک توی گوش او نجوا کرد: «فردا به تروا برمیگردیم...»
بله

























