جو پل کرول در کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ با بهرهگیری از نظریات هانس بلومنبرگ، ارل لویت و کارل اشمیت به بحث در باب مدرنیته و سکولاریزاسیون میپردازد. او در این اثر ارزشمند تمام تلاش خود را به کار گرفته تا به یک سوال مهم پاسخ دهد: «آیا مدرنیته در نسبت به عصرهای پیشین، خودبنیاد و یا دگرآیین است؟»
درباره کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ:
جو پل کرول (Joe Paul Kroll) در کتابی که اکنون پیشروی شماست، مقولهی مدرنیته شدن از یکسو و توسعهی سکولاریزاسیون از سوی دیگر را مورد بررسی قرار داده و در این میان اندیشههای سه متفکر مهم در این زمینه را در تعامل با یکدیگر بررسی میکند. این سه متفکر عبارتند از: «کارل اشمیت»، «ارل لویت» و «هانس بلومنبرگ».
عصر امروز، عصر فردگرایی، کاوش، برابری، تساهل و دولت - ملت است. ما در دنیایی به سر میبریم که میراث غرب است و گرچه بعضی از خصیصههای آن به «پستمدرن» تبدیل شده، با این وجود، همچنان آن را جهانی قلمداد میکنیم که از آن ماست. چنین جهانی را «سکولار» مینامیم. یعنی جهانی که انسان در مرکز وجود جای خدا را گرفته و تلاش میکند تا با بهکارگرفتن علم طبیعی و تکنولوژی، طبیعت را در دست بگیرد. گویی که ارباب آن باشد.
آنچه که بیش از هر چیزی در کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ (?Human end to history) مورد بحث قرار گرفته، مسألهی مشروعیت جهان سکولار است. جای تعجب نیست که شدیدترین حملات به دوران مدرنی که مهمترین و بارزترین خصیصهی آن سکولاربودن است، در قالب زبان دینی صورت پذیرد. اساساً اتهام نامشروعیت به خصیصهی سکولار بودن عصر مدرن وارد میشود. چرا که این مشخصه با خودفهمی ما در تضاد قرار دارد.
جو پل کرول با بهرهگیری از نظریات کارل اشمیت (Carl Schmitt)، کارل لویت (Karl Löwith) و هانس بلومنبرگ (Hans Blumenberg) مجادلاتی را در باب سکولاریزاسیون و مدرنیته مطرح میکند. نویسندهی این اثر ضمن بررسی آراء این سه متفکر به شرح این موضوع میپردازد که چگونه «سکولاریزاسیون» در گفتمانهای اجتماعی و فلسفی آلمان از دهه 1950 تا 1980 نقش خود را به عنوان یک مفهوم کلیدی و مهم ایفا کرده است.
کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ مناسب چه کسانی است؟
کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ بیش از همه به به علاقهمندان به فلسفه سیاسی پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب پایان الهی یا بشری تاریخ میخوانیم:
یاکوب تاوبس، که خود را یهودی دوآتشه و بنابراین بهاصطلاح دشمن طبیعی اشمیت مینامید، بیاختیار شیفتۀ اندیشۀ این شکنجهگرِ تمامعیار بود، اما نمیخواست ارتباطی شخصی با او برقرار کند. تاوبس بعدها این اکراه و تلاش برای غلبه بر آن را علنی کرد و ظاهرا این کار را حتی قبل از اینکه واقعا ارتباطی برقرار کند، انجام داده بود، چون طفره رفتنهای علنی تاوبس، خشم هانس بلومنبرگ را برانگیخت و او نامهای به تاوبس نوشت که حتی بیش از نامۀ سال بعدِ بلومنبرگ به هرمان لوبه چیزی شبیه به مانیفست بود. این نامه، سرنمونِ سیاست بلومنبرگ در باب وقایع گذشته بود: اینکه او حتی اگر حاضر به فراموش کردن نبود، آمادگی بخشیدن را داشت:
من به همگان حق میدهم که از ارتباط شخصی با هر کس بپرهیزند و به دلیلِ هر آنچه او گفته یا کرده است، تا آخر عمر کینۀ او را به دل نگه دارند. و هیچکس هم نه حق دارد و نه میتواند در این باره کاری کند. اما اگر کسی این مسئله را در شرححالهای عمومی یا نیمهعمومی از خودش دخیل کرد یا دید که دیگران دارند چنین کاری میکنند، به نظرم کارش همانقدر منزجرکننده است که کار سانسورچیان اخلاقی، کسانی که همهجا بر مسند قضاوت مینشینند و دوباره دارند تکهپارچههایی به بدن مردم میآویزند و آنها را به چپ و راست تقسیم میکنند و بر این اساس دست به قضاوت میزنند که چه کسی در نوبت بعدی حضور خواهد داشت و چه کسی نه. [...]
بله






















