انیس لودیگ در کتاب در میان همهمه برگهای رقصان، داستان زن و مردی را روایت میکند که حوادث تلخ بسیاری را در زندگی از سر گذراندهاند. آنها که در دو مسیر متفاوت قرار دارند، هر یک با کولهباری از امید و انگیزه به جنگ سرنوشت میروند. آیا زندگی این دو در نقطهای تلاقی پیدا میکند؟
درباره کتاب در میان همهمه برگهای رقصان:
یک درام عاشقانه که امید و عشق به زندگی را روایت میکند!
انیس لودیگ (Agnes Ledig) در رمان جدیدش، قصه زنی به نام آنائل و مردی به نام توما را به تصویر کشیده است که هر کدام در مسیر زندگی خود قرار دارند. روایت زندگی این دو شخصیت اصلی به موازات هم پیش میرود و شما در هر صفحه از رمان کنجکاو میشوید که در چه نقطهای زندگی آنها با هم برخورد خواهد داشت؟ آیا آن دو نفر آینهای از زندگی یکدیگر بودند؟
در کتاب در میان همهمه برگهای رقصان (Dans le murmure des feuilles qui dansent) داستان زندگی آنائل را میخوانیم که پس از یک تصادف ویرانگر، تمام زندگیاش دگرگون شده و اکنون امیدوارانه تلاش میکند تا آثار آن حادثه تلخ را از زندگیاش بزداید. از سوی دیگر، شاهد قصه زندگی توما و تلخیهایی که روزگار به او چشانیده است، هستیم. توما مردی جوان است که برای برادر بیمارش، داستانهایی خیالی از جنگل و درختان میگوید، تا به روند درمان و بهبودی او کمک کند.
یکی از نکات مثبت و جذاب کتاب در میان همهمه برگهای رقصان، زبان و لحن صمیمانه آن است. در حقیقت قصهای که نویسنده در این کتاب روایت کرده احتمالا برای بسیاری از مخاطبین آشناست؛ زیرا پیرنگ آن از متن زندگی روزمره طراحی شده است. انیس لودیگ که تا حد زیادی مهارت خود را در نوشتن رمانهای عاشقانه با مضامین اجتماعی ثابت کرده است، همواره بر جنبه پذیرش و انعطافپذیری در زندگی تأکید دارد و عاشقانههای او رنگ و بویی متفاوت با رمانهای عاطفی دیگر دارد.
خواندن کتاب در میان همهمه برگهای رقصان به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
اگر از خواندن داستانهای درام و عاشقانه لذت میبرید این کتاب برای شماست!
با انیس لودیگ بیشتر آشنا شویم:
خالق رمان مشهور «کمی پس از خوشبختی» انیس لودینگ، سال 1972 در فرانسه متولد شد. او نویسندگی را به طور حرفهای از زمانی آغاز کرد که پسرش به بیماری سرطان خون مبتلا گشت. در همان سالهای نخستین و تجربههای اولیه داستاننویسی لودینگ مورد تشویق و تحسین استادانش قرار گرفت. این حمایت سبب انگیزه گرفتن انیس شد و او به توصیه اساتید داستاننویسش، آثار خود را به چاپ رساند و با توجه و استقبال مخاطبین در سراسر دنیا روبهرو شد. از میان سایر آثار لودیگ میتوان به مواردی مانند «با او برو»، «فردا دیر است» و... اشاره کرد.
در بخشی از کتاب در میان همهمه برگهای رقصان میخوانیم:
هیزمشکن کلاهش را بر سر میگذارد و چوببرش را روشن میکند. میداند برای چه از او خواستهاند درخت را قطع کند، اما احساسش را بروز نمیدهد. قطع درختی به این محکمی خطرناک است. وقتی منتظر بودند توما بیاید، زمین و جهت افتادن درخت را بررسی کردهاند. هیزمشکن کارش را خوب بلد است و میداند کدام قسمت تنه را قطع کند و موقع افتادن درخت به کدام سمت برود تا مجبور نباشد پرش خطرناکی داشته باشد.
سه شاهد دیگر عقبتر، جای امنی در بالای سراشیبی ایستادهاند. فقط چند دقیقه صدای چوببر شنیده میشود و بعد صدای شکستن تنۀ درخت به گوش میرسد که میشکند و خم میشود. و همینطور صدای شاخهها که با سرعت وحشتناکی با هوا و درختهای کناری برخورد میکند به گوش میرسد. و بعد هم صدای برخورد درخت غولپیکر با زمین شنیده میشود و بالاخره همهجا ساکت میشود.
همین سکوت باعث میشود که توما اشک بریزد. انگار سدی آن بالا بوده که جلوی همهچیز را میگرفته و حالا در برابر این سکوت تسلیم شده. سکوتِ زندگیِ پس از مرگ، وقتی همهچیز میایستد. وقتی نه صمغ درخت و نه خون، دیگر جریان پیدا نمیکنند. وقتی دیگر نه برگها رشد میکنند و نه موها. وقتی دیگر نه پوستۀ درخت پیر میشود و نه پوست. وقتی دیگر نه شاخهها تکان میخورد و نه بازوها.
وقتی درخت سقوط میکرد، رو به توما فریاد زد: «ببین، سیمون هم مثل من مرد.»
بله
























