کتاب پرستو بدون پاسپارتو مجموعهای از چند داستان کوتاه به قلم نوذر اسمعیلی است که با الهام از زندگی خود و در قالب قصههایی بامزه و جذاب به نگارش در آورده.
کتاب پرستو بدون پاسپارتو برای چه کسانی مناسب است؟
اگر به داستانهای کوتاه ایرانی علاقهمند هستید، این کتاب برای شماست.
در بخشی از کتاب پرستو بدون پاسپارتو میخوانیم:
بچه که بودم مثل پسربچهها از درختان بالا میرفتم. آن بالا که میرسیدم مینشستم و دستم را جلوی دهانم بوق میکردم و صدا درمیآوردم. بعدش اگر اسمارتیز که معمولاً در جیبم بود رنگ قرمزش را داشتم به لبهایم میمالیدم و احساس بزرگ بودن میکردم.
سر زانوهایم معمولاً پاره، بلوزم خاکی و خلاصه برای خودم آیتی بودم. هروقت با آن هیأت به خانه برمیگشتم، مادرم سر تکان میداد و میگفت: «وُی وُی آخه کی تو رو میگیره!» من هم که سنم نمیرسید و دربند این چیزها نبودم. در خانه بعد از لباس عوض کردن و دست و رو شستن، یک لیوان شیر و بیسکویت جلوی تلویزیون درحال کارتون دیدن میخوردم و بعد گاهی مزاحم درس خواندن خواهر و برادر بزرگترم میشدم، یا مینشستم و نقاشی میکردم. دو تا عروسک بزرگ هم داشتم که خیلی دوستشان داشتم و در خیال با هم به همهجا سفر میرفتیم و اکتشافات عجیبی میکردیم.
خلاصه، زمانی هم که مدرسه رفتم در حیاط دبستان یک درخت با قامت متوسط بود که چند باری از آن بالا رفتم و باعث تعجب هممدرسهایها شدم. یکی دوبار هم از طرف ناظم و مدیر شدیداً توبیخ شدم و والدینم را خواستند. آن زمان واقعاً نمیدانستم مشکلشان با این کار من چیست.
زمان گذشت و در میانهی دبیرستان دیگر تقریباً دختر آرامی بودم. در تمام این سالها درسم بد که نبود هیچ، خوب هم بود. شیطنتهایم رنگ پررویی و خباثت نداشت؛ بلکه همان شلوغبازی ساده بود. گرچه خودم کمکم میدیدم آدم سادهای نیستم. مگر میشد ساده بود؟ واقعاً قرار بود ساده باشم؟ پس چگونه میخواستم گلیم خود را از آب بیرون بکشم؟ نه! همان باید صادق میبودم.
وقتی اولین بار در دوران دبیرستان پسری از زیر این همه پارچه انگار برآوردم کرد، دلم میخواست بزنم زیر گوشش؛ ولی البته این کار را نکردم و فقط بیمحلی، که گویا آتش غریزهی آن در اوج بلوغ هی تیزتر شد.
بله


















