فریدون لازر در کتاب از بازی مذاکره لذت ببر، ضمن بیان تعاریف مختلفی از مذاکره و تصورات اشتباهی که در خصوص آن وجود دارد، به بررسی نحوه حل تعارض و شیوههای اصولی بیان انتقاد پرداخته و در نهایت نکاتی کاربردی درباره مذاکرات روزمره بیان میکند.
اگر کوه رفته باشید، متوجه شدهاید از پای کوه تا نوک قله مسیر پرپیچ و خمی وجود دارد که بدون ابزارهایی مجهز نمیتوان به سلامت به قله رسید. دنیای پرتلاطم امروزی نیز شبیه همین مسیر کوهپایه تا قله است که فراز و نشیبهای مختلفی دارد؛ چه در بحث مراودات اجتماعی و چه در بحث روابط عاطفی و خانوادگی.
اگر ما این فراز و فرودها را به تعارضات بین خود و دیگران تشبیه کنیم، سخن به گزافه نگفتهایم. بسته به اینکه مهارت ما در حل تعارضات زندگی در چه سطحی قرار دارد، به همان نسبت بازی زندگی را بهتر انجام میدهیم و از آن لذت بیشتری میبریم. جعبه ابزار ما در حل این تضاد منافع یا تضارب آرا همان گفت و گو و مذاکره است. چرا که مذاکره جز لاینفک زندگی انسانهاست. بنابراین در تمامی مراحل زندگی دانستن فنون مذاکره الزامی خواهد بود.
اینکه کودک ما با اعتماد به نفس باشد و در ارتباط با دیگران رفتاری مبتنی بر قاطعیت و احترام متقابل نشان دهد، همه و همه به نحوه تعامل والدین با فرزندان برمیگردد که این تعامل ممکن است از طریق گفتار و یا از طریق زبان بدن باشد.
در جهان کنونی شاید بتوان ضرر ناشی از یک شکست تجاری را سالها بعد جبران کرد؛ اما اگر در مسیر تربیت خانوادگی فرزندانمان درست عمل نکنیم و یا فضای خانوادگی ما فضایی پر از تنش باشد، علاوه بر اینکه جبران آن غیر قابل تصور است، ممکن است به سبب بروز ناهنجاریهای اجتماعی کل جامعه نیز متضرر شود.
در بخشی از کتاب از بازی مذاکره لذت ببر میخوانیم:
به گمانم هرکدام از ما به طریقی با استرس مواجه میشیم؛ بعضی خودشون رو غرق در کار میکنن تا حواسشون از استرس پرت بشه. بعضی به دوستانشون روی میارن، در خانواده دنبال حمایت میگردن، بعضیها بطری رو میشکنن، شروع به خوردن دارو میکنن. روش من برای کنار اومدن باهاش، تارک دنیا شدن بود؛ بنابراین تحصیلاتم رو رها کردم و رفتم به کوههای هیمالیا و تارک دنیا شدم و شروع کردم به مطالعه مراقبه.
مردم معمولاً میپرسن که از اون دوران چه آموختم. خب، مشخصاً خیلی چیزها رو تغییر داد. بیاید باهاش رو به رو بشیم. تبدیل شدن به یک راهب مجرد، چندین چیز را تغییر خواهد داد؛ اما بیشتر از این بود. به من قدرشناسی بیشتری آموخت. درک بیشتر زمان حال را به من آموخت؛ منظورم گم نشدن در افکار است، پرت نشدن حواس، غرق نشدن در احساسات دشوار؛ اما به جای آن یادگرفتن اینکه چطور در این لحظه باشیم، چطور متوجه باشیم و چطور حضور داشته باشیم.
فکر میکنم زمان حال خیلی دست کم گرفته شده. خیلی پیش پا افتاده به نظر میاد و با این وجود وقت کمی را صرفش میکنیم. در زمان حال هر چیزی هست به جز پیش پا افتادگی.
بله

















