کتاب صدای افکار دربردارندهی داستانهای کوتاه، شعر، نمایشنامه و یادداشتهای حمیدرضا یغمائی است و به مسائل دینی، احساسی و ... میپردازد.
حمیدرضا یغمائی در مقدمه کتاب بیان میکند:
با نوشتن اولین انشا و تشویق معلم مربوطه دریافتم که میتوانم افکارم را روی کاغذ آورده و به دیگران هم منتقل کنم. حدود سی و پنج سال پیش، اولین داستان کوتاهم را با نام «خواب مرگ» نوشتم.
بعد از آن دوران، هر از چند گاهی چیزهایی مینوشتم که بیشتر آنها در طی سالها از بین رفتند و اثری از آنها باقی نمانده است و حتی یادم نیست که در چه زمینهای بودهاند. با ظهور فناوریهای جدید و گسترش روزافزون توجه جامعه به فضای مجازی، موقعیت مناسبی را برای انتقال صدای افکارم به دیگران یافتم. به مرور چند داستان کوتاه و متنهای مناسبتی زیادی نوشتم و در فضای مجازی قرار دادم که بعضی از آنها، بازخورد نسبتا خوبی هم داشت. چند داستان کوتاه برای جشنوارههای کشوری فرستادهام که تقریبا همه آنها در کتابهای منتخب این جشنوارهها چاپ شدند.
همچنین با توجه به اینکه معاندین توحید و دشمنان دین و به خصوص اسلام با استفاده از همهگیر شدن شبکههای اجتماعی و مشاهده ضعف ایمان مسلمانان و مخصوصا جوانان هجمه بیسابقهای را علیه اعتقادات دینی به راه انداختهاند و دائما در حال ایجاد شبهه در ذهن جوانان هستند و متاسفانه از طرف متفکران و اندیشمندان ما هم حرکتی در خور و شایسته این هجمه دیده نمیشود. بنابراین، احساس کردم که در حد توان اندکم به این مهم بپردازم و تا حدودی هم موفق بودهام و بسیاری از خوانندگان مطالب من به این مسئله اذعان دارند.
این دو مسئله انگیزهای شد که به پیشنهاد انتشارات وزین «عطران» به فکر چاپ کتابی از مجموعه داستانهای کوتاه و نوشتههای خود بیفتم. به یاری خدا، این امر محقق شد و مجموعهای که هم اکنون در دست دارید، مجموعه جمعآوری شده صدای افکار من در چند سال گذشته میباشد.
حمیدرضا یغمائی را بیشتر بشناسیم:
حمیدرضا یغمائی در اسفند 1342 در خانوادهای مذهبی و فرهیخته در شاهرود به دنیا آمد. نسب پدربزرگ او به یغمای جندقی شاعر قرن سیزدهم میرسید. پدرش فردی باسواد و از معتمدین بازار شاهرود و مادرش از سادات طباطبایی بود که به سبک مکتبخانههای قدیمی در خانه به کودکان، قرآن تعلیم میداد. حمیدرضا یغمائی فرصت تحصیل در دانشگاه را به دلیل وقوع انقلاب فرهنگی در سال 1360 از دست داد و در حال حاضر، 35 سال است که به کتابفروشی میپردازد.
در بخشی از کتاب صدای افکار میخوانیم:
«ما»
هر روز به گورستان میرویم،
کسی را به خاک میسپاریم،
و با خاطری آسوده
به خانه برمیگردیم!!
بی نوبت
یا با نوبت
هر روز
یکی از «ما»
جا میماند.
بله


















باتشکر