کتاب راهکارهای فوری، ساده و قطعی رهایی از ترسهای بزرگ (ترس از مرگ خود و اطرافیان) نوشتهی بهنام محقق، در قالب داستانی آموزنده، به بررسی عوامل به وجود آورنده یکی از دردناکترین عادات بزرگ فکری جوامع بشری یعنی ترس از مرگ میپردازد و راهکارهایی کاملاً کاربردی برای درمان آن در 30 روز ارائه میدهد.
ترس احساسی زجرآور و ناخوشایند است که بیشتر اوقات در واکنش به خطراتی مانند تصادف، جنگ، مرگ و ... بروز پیدا میکند؛ گاهی اوقات این احساس از حالت طبیعی خود خارج شده و به شکلی وسواسگونه در میآید، به طرزی که موجب تشویش ذهن و اضطرابی غیر لازم شده و کنترل انسان را به دست میگیرد.
نگرانی دربارهی موضوعاتی که خارج از کنترل ما هستند منجر به پسرفت و ضعف روحی و جسمیمان میشود. ترس از مرگ خود و اطرافیان یکی از این ترسها است. ترس معقول از مرگ، منجر به احتیاط و حفظ امنیت جانی خواهد شد، اما اگر به صورت مداوم و وسواسگونه به مرگ فکر کنیم قطعا در زندگی روزمره خود دچار مشکل خواهیم شد. بنابراین باید با چنین ترسهای وسواسگونهای مقابله کنیم.
جملات برگزیدهی کتاب راهکارهای فوری، ساده و قطعی رهایی از ترسهای بزرگ (ترس از مرگ خود و اطرافیان):
- ما از مرگ میترسیم چون به اندازهی کافی، لذتهای اصیل خودمون رو تجربه نکردیم و دائما آنها را به تعویق انداختیم.
- اگر قرار باشه بمیری به خودت تو زندگی بدهکاری و کارهایی که عاشقشون هستی رو انجام ندادی و با مردن، حسرتشون توی دلت باقی میمونه.
- عدالت در دنیا یعنی هر کسی در زندگی به اندازهی دیگران، لذت و به همان اندازه رنج ببرد و مجموع رنج و لذت هر فرد مساوی با صفر شود.
در بخشی از کتاب راهکارهای فوری، ساده و قطعی رهایی از ترسهای بزرگ (ترس از مرگ خود و اطرافیان) میخوانیم:
وسط مهمونی دوستانه با نزدیکترین دوستانم بودم که یهو احساس کردم چند دقیقه است که خواهرم نرگس غرق در افکارش شده و چهرهاش به هم ریخته و پریشون شده. رفتم نزدیکش و پرسیدم: "نرگس چیزی شده؟" جواب نداد. انگار اصلاً نشنیده بود چی گفتم. دستم رو گذاشتم رو شونهاش و گفتم: "نرگس جان چیزی شده؟"
با ترس به خودش اومد و گفت: :چی؟ نه، نه، اتفاقی نیفتاده. از مامان خبر داری؟"
گفتم: "ظهر باهاش تلفنی صحبت کردم. چطور مگه؟"
گفت: "نمیدونم یه دفعهای نگرانش شدم. بذار زنگ بزنم بهش."
موبایلش رو برداشت و رفت یه گوشه تا زنگ بزنه. سه دقیقه بعد برگشت و گفت: "جواب نمیده. مطمئنی حالش خوب بود؟"
گفتم: "اون موقع آره. به موبایلش هم زنگ زدی؟"
گفت: "آره، دو بار هم زدم. جواب نمیده. من برم ببینم حالش بد نشده باشه."
گفتم: "تو بمون، من میرم. تو تازه اومدی، خدایی نکرده مشکلی باشه بهت زنگ میزنم."
نفهمیدم با چه سرعتی رفتم و چند تا چراغ قرمز و ورود ممنوع رو رد کردم و بالاخره رسیدم دم در خونهی مامان. تو راه هم که ده دفعه شماره تلفن خونه و موبایلش رو گرفتم و جواب نداد و همین که دم در خونه رسیدم، نرگس زنگ زد و گفت: "رسیدی؟ چیزیش شده؟" گفتم: "دارم میرم داخل، الان کلید انداختم. بهت زنگ میزنم."
بله

















