مهناز محمدخانلو در کتاب آن مرد در باران رفت روایتگر روزهای تلخ و طاقت فرسای جنگ تحمیلی ایران و عراق است. در واقع او سعی دارد تا شما را به دورانی ببرد که شرایط زندگی مردم عادی نبود.
در بخشی از کتاب آن مرد در باران رفت میخوانیم:
هوا گرگ و میش بود که با صدای انفجار از خواب پریدیم. در آن تاریکی، هر دو با وحشت چشم گشودیم و اولین چیزی که دیدیم، چشمان وحشتزدهی یکدیگر بود. پدرم سراسیمه دوید داخل اتاق تا من و بهزاد را که مثل بید میلرزیدیم، آرام کند. بهزاد سرش را به سینهی پدرم میفشرد و اشک میریخت. انفجارها، لحظه به لحظه شدت میگرفت. آتش ضد هوایی و روشنایی منور در آسمان دیده میشد. من مات و مبهوت در رختخوابم نشسته بودم. قلبم به شدت میکوبید و گوشهایم از شدت انفجارها سوت میکشید. مادر خودش را به من رساند و در حالی که به پهنای صورتش اشک میریخت، مرا تکان داد و گفت: «چرا ماتت برده پسرکم؟ گریه کن. گریه کن خسرو.»
مادر فراموش کرده بود من نمیتوانم گریه کنم. بغض داشت خفهام میکرد، اما حتی قطرهای اشک نریختم. مادر ضربهای به صورتم زد، اما بیفایده بود. هنوز گوشم سوت میکشید. بهزاد در آغوش پدر بود و من در آغوش مادرم. نگاهی به هم انداختیم. چه ساده آرزوهای شب قبلمان نقش بر آب شد. آن روز حقیقت تلخی برایمان آشکار شد. آری جنگ ادامه داشت. همچنان جدی، سرسخت و بیرحم...
بله

















