کتاب ظهر آبی حنظله نوشتهی فاطمه دهقان نیری، ماجرای حضور چند دوست در عملیات والفجر مقدماتی و لحظاتی که بر آنان گذشته را به تصویر میکشد.
در بخشی از کتاب ظهر آبی حنظله میخوانیم:
بچهها با بیسیم گفته بودند معبر کدام سمت است. اینانلو را راهنمایی کرده بودند بچهها را به کدام سمت ببرد. علی کرمی هنگام عقب رفتن، صحبت آقا مهدی با سید محمد را در بیسیم میشنود و متوجه میشود که ما مسیر را گم کردهایم. وقتی به بچههای خودی میرسند به آقا مهدی میگوید: «اجازه بدهید من به سید محمد آدرس بدهم.»
ظاهرا علی کرمی توی بیسیم به اینانلو توضیح میدهد که: «دیشب کجا همدیگه رو دیدیم. همونجا رو یه کم بیایین جلوتر، میرسید به دشت و از دشت میافتین توی یه کانال. اون رو مستقیم بیاین میرسید به کانال بزرگ، اون رو هم باید رد کنید و برسید به معبر که یه تانک سوخته طرف دیگهی اون هست. معبر رو که رد کنید میرسید به ما.»
عراقیها به ما خیلی نزدیک شده بودند و خطر غافلگیری از پشت سر وجود داشت. هر لحظه نزدیکتر میآمدند. اینانلو به رضا گفت: «پشت به بچهها توی کانال بِایست که جلوی عراقیها رو بگیری.»
ما که پشت سر اینانلو رفتیم، رضا و نفر دیگر لحظاتی راه عراقیها را سد میکنند. تعداد زیادی عراقی بالای کانال بودند. رضا نگران میشود که بچهها را گم کنند. چند دقیقهای که میگذرد به بسیجی همراهش میگوید برویم. اما او قبول نمیکند. میگوید میخواهد تا آخرین قطره بایستد. رضا میگوید: «ببین! این قطره، جای دیگه لازم میشه، بیا بریم.»
خلاصه متقاعدش میکند و راه میافتند، میآیند به سمتی که ما رفته بودیم. از طرفی ما مقداری که رفتیم، اینانلو گفت که مسیر اشتباه است و باید برگردیم. برگشتیم و به رضا و نفر دیگر برخوردیم. رضا ما را که دید گفت: «چی شده؟»
بله
















