کتاب روانپریش خوب نوشتهی ارسطو خوش حساب، از معدود داستانهایی است که به وضوح صحنههای قتل، روابط غیر معمول و افکار و عقاید شخصیتهای قصه را در کنار روایتی خواندنی و جذاب به تصویر کشیده است.
به جرات میتوان گفت که ارسطو خوش حساب در این رمان، با لحنی محاوره وار و ساده و بیان اتفاقاتی که هرگز از هیجان نمیافتند، شما را به دنبال خود خواهد کشاند. او در خلال سبکی روانی - جنایی با شرح اتفاقاتی ناگوار، درام عاشقانهای را تصویرسازی میکند که به صورت بسیار محو و کمرنگ همراه کنشهای قصه اتفاق میافتد.
هر انسانی امیالی دارد که هیچکس از آنها خبر ندارد. رازهایی که از همه پنهان هستند. هر کسی ممکن است کارهایی کند که از آنها لذت ببرد اما از اینکه دیگران از آنها با خبر شوند واهمه دارد، شاید هم خجالت بکشد. آدمها دروغ میگویند، چون دروغ در ذات آدم نهفته و روی دیانای انسان نقش بسته است. لذتی که انسان از امیال مخفیانهاش میبرد به مراتب خوشآیندتر از کارهاییست که آشکارا میشود انجام داد. بنابراین حریم شخصی را میتوان گفت که از همین خاصیت آدمها نشأت گرفته است.
وقتی همهی ما دروغ میگوییم، کارهای مخفیانه میکنیم، لذتهای مخفیانه میبریم و امیال مخفیانهای داریم، قضاوت در مورد اینکه چه کسی انسان خوب و یا بدی است کار بسیار دشواریست. ما ظاهر و آن را رفتاری از آدمها میبینیم که خودشان به ما نمایش میدهند. شخصیت اصلی رمان روانپریش نیز انسانی است معمولی، که همان ویژگیهای مشترک میان تمام آدمها را با خود به دوش میکشد، اما به دلیل روش زندگیاش از کودکی، کمی با دیگران تفاوت دارد.
در نهایت لازم به ذکر است خواندن کتاب حاضر به سبب روند داستان و اتفاقات، برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود.
در بخشی از کتاب روانپریش خوب میخوانیم:
مادرم دو روز بعد از تولد من به دلیل عارضه قلبی مرد. تا جایی که میدونم تا چهار سالگی مادربزرگم من رو بزرگ کرده بود. تا حدود پنج سالگیم رو به یاد نمیارم اما این رو یادمه که زمانی که نزدیک پنج سالگی بودم و بعد از مرگ مادر بزرگم، پدرم با یه زن فربه سفید رو، به نام مرضیه ازدواج کرد. تقریبا سی و دو سه ساله بود و اونطور که بعدها متوجه شدم بچهدار نمیشد.
پدرم اون زمان کارمند اداره استاندارد بود و صبحها ساعت 6 از خونه بیرون میرفت و شبها گاهی خسته و گاهی مست بر میگشت خونه. کاملا مشخص بود که تنها دلیل ازدواجش با مرضیه من بودم. مرضیه رو به اسم صدا میکردم.
زن بدی نبود. خیلی با من مهربون نبود اما یادم نمیاد زمانی گرسنه مونده باشم یا لباس تمیز برای پوشیدن نداشته باشم و یا در زمان مدرسه بدون تغذیه به مدرسه رفته باشم. همیشه حداقلها رو برام فراهم میکرد، اما محبت خاصی رو از جانبش نسبت به خودم احساس نمیکردم. با پدرم هم رابطه چندان نزدیکی نداشت. این موضوع هم معلوم بود که فقط برای اینکه سقفی بالا سرش باشه و اسم شوهری به دنبالش باشه با پدرم ازدواج کرده بود. البته پدرم با هیچکدوم از ما رابطه نزدیکی نداشت. آدم کم حرفی بود، همیشه بیرون از خونه بود، وقتی هم به خونه میومد غذا میخورد و میخوابید.
بله























