کتاب تنهایی مطلق به قلم شهریار شریف زاده، رمانی با بنمایههای فلسفی و عاشقانه از زندگی شخصیست که دارای دو زندگی در خواب و بیداری است و ولی نمیداند کدام یک از زندگیهای او واقعی است.
در یکی از آنها زنی معشوقه است و در زندگی دیگر مردی عاشق، و هر دو نیز عاشق اما... کتاب در اصل، یادداشتهای راوی است از خواب و بیداریاش.
در بخشی از کتاب تنهایی مطلق میخوانیم
در گوشهای از پیست اسکی نشسته و به کسانی که با شور و هیجان از سرازیری پایین میرفتند نگاه میکردم. افکارم متوجه یک موضوع شده بودند: مرد نویسنده. هر چه که بیشتر فکر میکردم؛ بیشتر بدین نتیجه میرسیدم که هیچ احساسی نسبت به او ندارم و از آغاز آشنایی تاکنون حتی برای یک لحظه نیز کمترین علاقهای به او نداشتهام. اما آشکار بود که بر خلاف من، علاقهی او روز به روز بیشتر شده است. در آغاز حتی نمیخواستم کمترین زمانی را به اندیشیدن دربارهی این موضوع اختصاص دهم چرا که مسئلهی اصلی من بسیار بیش از هر چیز دیگر مرا گرفتار و مستأصل ساخته بود. ولی رفته رفته انگار این موضوع داشت به رقیبی برای آن مسئلهی اصلی مبدل میگشت.
به اشکال مختلف علاقهاش را ابراز میکرد. برایم شعر میسرود و در دیدارهایمان با هیجانی بسیار برایم میخواند. در چشمهایم خیره میشد و لبخند میزد. دائماً بر اظهار نظرهایم مهر تأیید میگذاشت یا حتی اگر با آنها موافق هم نبود؛ میکوشید تا به نحوی تفسیر و تعبیرشان کند که با دیدگاههای خودش توافق داشته باشند. ولی.. ولی با تمام اینها در درون من کوچکترین نشانی از آن چیزی که بتوان یک احساس دلبستگیاش خواند؛ نسبت به او وجود نداشت و البته گاهی این امر مرا در وضعیت ناخوشایندی قرار میداد. از طرف دیگر به خوبی نیز متوجه بودم که گویا دیگر چندان علاقهای به صحبت دربارهی موضوع رؤیای من ندارد.
در بخشی از کتاب تنهایی مطلق: یادداشتهای صبح و یادداشتهای شب میخوانیم
برای چندین ماه کمتر روزی بود که تلفنی از یک فیلمساز، ناشر، پژوهشگر یا چند مزاحم بینام و نشان نداشته باشم که اظهار علاقه میکردند بدانند من در طول دوران سی سالهی کما، چه چیز یا چیزهایی را تجربه کردهام. اما من ترجیح میدادم پیش از هر چیز به امور معدن که بار دیگر کار استخراجش را آغاز کرده بودم؛ رسیدگی کنم و بدین دلیل چندان توجه و اعتنایی به این افراد نمیکردم. خیلی زود تصمیم گرفتم تا برای ادارهی بهتر امور معدن و مدیریت دقیقتر آن، چند مهندس با تجربه استخدام کنم و همین کار را هم کردم و بدین ترتیب اوقات فراغت بیشتری به دست آوردم. برای امور منزل نیز یک خدمتکار تمام وقت استخدام نمودم. همسایگانی که اکنون دیگر خیلی مسنتر از من به نظر میآمدند نیز، گاه و بیگاه به بهانههای مختلف از جمله تجدید خاطرات جوانی و کودکی، به خانه میآمدند و سؤالاتشان را دربارهی سی سال بیهوشی من شروع میکردند و من هم هر بار به گونهای از پاسخ دادن به آنها طفره میرفتم. گاهی هم افراد روحانی و مذهبی پیدایشان میشد که سعی داشتند مرا با خود همراه سازند تا بلکه از من به عنوان وسیلهای برای تبلیغ استفاده کنند. ولی من که احساس میکردم از هر زمان دیگری سالمتر هستم؛ نمیخواستم وارد برنامههایی شوم که آرامشم را به خطر اندازند.
البته به خوبی میدانستم که هرگز نخواهم توانست از دست یک تجربهی سهمگین سی ساله که گویی بخشی پنهان از من شده بود و حتی اکنون نیز ادامه داشت و هر شب مرا وارد عالم دیگری میساخت؛ فرار کنم. شاید میدانستم که دیر یا زود بدین نتیجه خواهمرسید که هرگز نخواهمتوانست مانند انسانهای معمولی دیگر، یک زندگی عادی داشته باشم. ولی با تمام اینها من دیگر هرگز نمیخواستم با تردید زندگی کنم. نمیخواستم جهان را شاید تحت تأثیر کتابهایی که بسیار پیشتر مطالعه کرده بودم؛ فقط احتمالی بدانم که به سادگی میتوان از آن گذشت.
بله










