کتاب نوبت ناتانائیل نوشتهی علی میرفتاح، رمانی است که جهان روزمره را بهتدریج با عالم غیب، جهنم و بهشت درهم میآمیزد و از دل این ترکیب، روایتی عجیب و طناز دربارهی خیر، شر، حقیقت و زیبایی میسازد. در این اثر، علی، روزنامهنگاری معمولی، نیمهشب با موجودی از عالم غیب روبهرو میشود و ناخواسته وارد ماموریتی میشود که خیلی زود از یک اتفاق عجیب فراتر میرود.
دربارهی کتاب نوبت ناتانائیل
در این رمان همهچیز از شبی آغاز میشود که علی، روزنامهنگار، موجودی ناشناس را در اتاقش میبیند؛ موجودی که به نظر میرسد از جهانی دیگر آمده و برای او ماموریتی دارد. علی ابتدا نمیداند با خواب، وهم یا واقعیتی غیرقابل توضیح روبهرو است، اما خیلی زود درمییابد که این ملاقات قرار نیست تنها به همان شب ختم شود.
علی همراه این موجود و شخصیتهایی دیگر وارد سلسلهای از ماجراجوییها میشود؛ ماموریتهایی که گاهی عجیب، گاهی طنزآمیز و گاهی جدی و تکاندهندهاند. یکی از نخستین ماموریتها جلوگیری از کنفرانس خبری وزیری است که قصد دارد آماری دروغ ارائه کند. از همین نقطه، داستان کتاب نوبت ناتانائیل علی میرفتاح آرامآرام از یک ماجرای فراواقعی فاصله میگیرد و به تصویری پیچیده از جهانی تبدیل میشود که در آن دروغ، قدرت، فساد، ایمان و شر به زندگی روزمرهی انسانها گره خوردهاند.
یکی از جذابیتهای کتاب این است که علی میرفتاح، حتی در روایت موجودات بهشتی و جهنمی، به تقسیمبندی سادهی خیر و شر تن نمیدهد. شر میتواند در نزدیکترین و عادیترین موقعیتها حضور داشته باشد و حتی کسانی که ظاهرا در جایگاه درست ایستادهاند، از تاثیر آن در امان نباشند.

مفهوم شر و زیبایی در رمان نوبت ناتانائیل
در عین حال، کتاب نوبت ناتانائیل نشر مرکز نگاه خود را به آدمها نیز پیچیده میکند. شخصیتهایی که از دور سزاوار نفرت به نظر میرسند، وقتی از نزدیک دیده میشوند، ممکن است چهرهای کاملا متفاوت داشته باشند و آدمهایی گرفتار، ترسیده یا حتی قربانی به نظر برسند. به همین دلیل، رمان خواننده را به قضاوت دوباره دربارهی مفهوم شر وامیدارد؛ اینکه آیا همیشه باید از «آدم بد» متنفر بود یا میتوان میان رذالت و انسانی که گرفتار آن شده تفاوت قائل شد؟
اما در جهانی که امید چندانی به اصلاح کامل آن نیست، نویسنده در نهایت به مفهومی میرسد که شاید مهمترین پاسخ کتاب باشد و آنهم زیباییست. ناتانائیل در این رمان فقط یک شخصیت یا ارجاع مذهبی نیست. او نمادی از زیبایی خالص است؛ چیزی که شاید نتواند جهان را نجات دهد، اما میتواند تحمل زندگی در این جهان آشفته را ممکن کند.
خرید کتاب نوبت ناتانائیل میتواند انتخابی جذابی باشد برای کسانی که به رمانهای ایرانی با فضای متفاوت، طنز و درونمایههای عرفانی و فلسفی علاقه دارند. این رمان با ترکیب ماجرایی فراواقعی و نگاهی تاملبرانگیز به خیر و شر، خواننده را تا پایان با خود همراه میکند.
کتاب نوبت ناتانائیل برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای ایرانی با فضای عرفانی و فراواقعی علاقه دارید.
- به روایتهایی دربارهی خیر، شر، حقیقت، عدالت و معنای زیبایی علاقهمندید.
- نثر خودمانی، طنز و روایتهایی با لایههای فلسفی و معنایی را میپسندید.
- دنبال رمانی هستید که در کنار یک داستان پرکشش، شما را به فکر کردن دربارهی آدمها و جهانی که در آن زندگی میکنیم وادارد.
در بخشی از کتاب نوبت ناتانائیل میخوانیم
مالک هنوز جوابم را نداده بود که صدای زنگِ در آمد. گویی مالک کمابیش فهمید چه کسی پشت در است. از خیر جواب گذشت و اتاق خواب را ترک کرد. در این فاصله مریم در را تقی زد و بازش کرد. در اتاق خواب را بستم تنها ایستادم و به موقعیتم فکر کردم. جلو آینهی قدی کمد دیواری سرتا پای خودم را دیدم. آثار پیری بیش از آن بود که بشود پنهانش کرد. مردی در آستانهی پیری، مجنون، متوهم، خیالباف، تنها، غمگین. هنوز هم اطمینانی نداشتم که آنچه بیرون از این اتاق خواب جریان دارد، واقعی است یا ساختهی ذهن علیل و معیوبم.
برفرض که مالک و خداداد توهمند، مریم و رها و مطهره هم در زمرهی موجودات وهمیاند؟ آیا واقعا امروز در دفتر وزیر، من شیطان را از پنجرهی طبقهی ده، متصاعدش کردم؟ آیا از طرف خدا مأمورم که بعد از بیست سال فریبا را بیابم و بخواهم که در آستانهی یائسگی، طفل معصومش را نیندازد؟ آیا خدا میخواهد به من یادآوری کند که کماکان مسئول گلسرخ خویشم؟ فریبا را بیست سال جلوتر گلسرخ خودستای خودم نامیدم. در نامههای فراوانی که برایش مینوشتم، در صفحهی اول کتابهایی که تقدیمش میکردم، قبل از امضا مینوشتم: «من مسئول گل سرخ خودستای خویشم.» اما نبودم. نشد که باشم. بیست سال بیشتر است که گل سرخم را در باد و باران و تابش آفتاب رها کردهام و هیچ از او خبر ندارم.
من گل سرخ خودستای خودم را بیتجیر و بینگهبان، بیهیچ ردی از خودم رها کردم، استادانه و بیعذاب وجدان، عاقلانه و منطقی، شانههایم را از زیر بار مسئولیت عاشقانه بهدر بردم و حالا بیست سال بعد خدا به بهانهی سقطجنین پا در میان مناسبات حقیر انسانیمان گذاشته، به من امر کرده تا عشق سالهای وباییام را بیابم و از خر کورتاژ پیادهاش کنم. از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ عجب که رنگ گلی هست و بوی نسترنی. از کجا که فریبا بعد بیست سال مرا به یاد داشته باشد؟ از کجا که مرا بخشیده باشد؟ از کجا که حاضر باشد چشم در چشمم بدوزد و صدام را بشنود؟ از کجا که خواهش مرا به دستور شوهر ترجیح دهد؟.
بله
















