کتاب حوا بیرون از بهشت به قلم فاطمه دهقان نیری مجموعهای از چند داستان کوتاه است که به موضوعات جنگ و تاثیر آن بر زندگی انسانها به ویژه در رابطه میان همسران میپردازد.
در بخشی از کتاب حوا بیرون از بهشت میخوانیم:
حاجیجوادِ کَل مَندلی مُرده بود. همهی هفت دخترش با شوهر و بچههاشان به خانهی بیبی آمده بودند. احمد تنها پسرش هم آمده بود. جمع شده بودند در اتاق مهمان خانه و صحبت میکردند.
حاجی پنج شنبه صبح مُرد. صبر کردند تا یک دخترش از مشهد و دیگری از قم و تنها پسرش از تهران بیایند و بعد دفنش کردند. شنبه نزدیک اذان مغرب به خاک سپرده شد. همه به خانهی بیبی برگشتند. پارچه نوشتههای مشکی، روی دیوارهای خانه در باد میلرزید. حیاط کوچک خانه پر بود از زن و مرد و بچه، که لباس مشکی تنشان بود و هرکس کاری انجام میداد. اتاق مهمان خانه و بقیه اتاقها هم پر از مهمان بود. دوست، آشنا، همسایه و فامیل دور، همه برای عرض تسلیت به بیبی و بچههاش آمدهبودند.
مراسم روز دوشنبه هم مثل روزهای قبل، در تنها مسجد ده برگزار شد. روی قبر حاجی پارچهی مشکی و قالیچه پهن کرده بودند. دیسهای خرما و حلوا و سوروک روی قالیچه بود. جمعیتِ گرد آمده دور قبر، برای روح حاجی فاتحه خواندند. خیرات را خوردند و به خانه برگشتند. آفتاب که سر دیوارهای کاه گلی افتاد، آب و جارو و شستن ظرفها هم تمام شد. غریبهها رفتند و فامیل در اتاق مهمانخانه دور هم نشستند. صدای صحبت، بین نوهها بالا رفت. کمکم صدای ریز خندهای هم شنیده میشد.
بیبی وسط حیاط راه میرفت. لبهی چادر کُدری روی سرش خاک کف حیاط را جارو میکرد. دست به زانو هیکل سنگینش را از پلهها بالا کشید و میان درگاه اتاق ایستاد. تارهای سفید مویش از لبهی چارقد مشکیِ رنگ باختهاش بیرون زده بود. گفت: «خجالت نمیکشین، هنوز کفنش خشک نشده صدای خندهتون خونه رو برداشته.»
بله
















