در کتاب معجزهگر باش: چگونه غیرممکنها را ممکن کنید اثر رجینا برت و ترجمه مهتاب علیمرادی، با داستانهایی الهامبخش و تأثیرگذار مواجه میشوید، داستانهایی واقعی و جذاب که در آن مردم معمولی شگفتی خلقی میکنند.
با خواندن کتاب معجزهگر باش: چگونه غیرممکنها را ممکن کنید (Be the miracle : 50 lessons for making the impossible possible) میتوانید به تکامل و پیشرفت در زندگی خود دست یابید. قدر لحظات زندگیتان را بیشتر بدانید و چشمانتان را به روی معجزههایی که در اطرافتان رخ میدهد، باز کنید.
ما هر روز از کنار معجزهگران بسیاری عبور میکنیم. بیشتر اوقات، آنها را در قالب مردم عادی، معلم، آرایشگر، پرستار، منشی، صندوقدار، رانندهی تاکسی و مانند آنها میبینیم.
همهی ما لحظاتی را تجربه کردهایم؛ لحظاتی که نگرشی انسانی و بشردوستانه به اطرافیان خود داشته باشید و بدانید برای ایجاد یک تغییر بزرگ، نیازی به درآمد فوقالعاده نیست. تنها در این صورت است که میتوانید خود را به بهترین شکل ممکن، در جایگاه فعلیتان ببینید. اینکه احساس کنید همهی مشکلات دنیا بر سرتان آوار شده است، کار بسیار سادهای است. بهطورحتم، شما هم این جمله را شنیدهاید: «چرا کسی دربارهی فلان موضوع کاری نمیکند؟» حتی ممکن است من و شما هم این کلمات را بهزبان بیاوریم. وقتی پای اخبار ناخوشایند بهمیان میآید، بارها این جمله را میشنویم که: «تنها یک معجزه میتواند این مسأله را حل کند!»
ما بیصبرانه انتظار میکشیم تا کسی بیاید و بهطرز معجزهآسایی، همه چیز را رو به راه کند. ما انتظار داریم شخص دیگری به میدان بیاید و زمام امور را بهدست بگیرد، اما معجزه، حاصل عملکرد دیگران نیست؛ معجزه نتیجهی اعمال هر کدام از ماست. این معجزات زمانی بهوقوع میپیوندند که افراد عادی، کارهای فوقالعاده انجام دهند. معجزهگر بودن به این معنا نیست که شما بار مشکلات تمام دنیا را بهدوش بکشید؛ بلکه به معنای ایجاد تغییری در منزل، محله یا جامعهی خودتان است.
رجینا برت (Regina Brett) طی 26 سال گذشته، بهعنوان یک مقالهنویس و پیش از آن بهعنوان یک روزنامهنگار فعالیت میکرد. مردم از همهی طبقات اجتماعی، با او درد و دل میکنند و میگویند چطور در زندگی ناممکنها را ممکن ساختهاند. منبع الهام او برای نگارش نخستین کتابش یعنی "خداوند از شما غافل نمیشود"؛ پنجاه درس برای لغزشهای کوچک زندگی، سفری بود که بهمنظور درمان سرطان داشت.
پنجاه درس اول را بهشکرانهی زنده ماندن و دیدن پنجاهمین بهار زندگیاش نوشت. سیزده سال قبل، زمانیکه بهعلت شیمیدرمانی و پرتوهای رادیواکتیو، دچار ضعف بنیه و ریزش مو شده بود، مطمئن نبود که فرصت چندانی برای ادامهی زندگی داشته باشد. در این مدت، افراد بیشماری را ملاقات کرد که بیماری سرطان را پشتسر گذاشته بودند. آنها به او آموختند که به پیشبینیهای پزشکی توجهی نکند و نیمهی پر لیوان را ببینم.
آن پنجاه درس از طریق روزنامه، ایمیل و کتاب، در سراسر دنیا پخش شد. مدیران شرکتها و مددکاران اجتماعی آنها را در محافل گوناگون نقل کردند. این درسها در بین صدها گروه پخش شد و روزنامههای شهرهای دیگر آن را تجدید چاپ کردند. مردم هنوز فهرست این درسها را در کیفشان دارند، آنها را به دیوار دفتر کارشان نصب میکنند یا روی در یخچال میچسبانند.
درست است که هر کاری از دست ما برنمیآید و خیلی کارها را نیز نمیتوانیم بیعیب و نقص بهانجام برسانیم، اما مشکلی نیست؛ فقط باید بیمعطلی دست بهکار شویم؛ همینجا و همین حالا. تنها در این صورت است که شاهد تغییرات چشمگیری در دنیای پیرامون خود خواهیم بود.
قدیمیها میگویند: «اگر تصور میکنید کوچکتر از آن هستید که بتوانید تغییری ایجاد کنید، به قدرت پشهها فکر کنید!» هر بار که این گفته را میشنوم، از تصور قدرت یک حشرهٔ موذی کوچک که قادر است من را در تمام طول شب بیدار نگه دارد و باعث شود در تمام طول روز احساس خارش داشته باشم، مو به تنم سیخ میشود. حقیقت این است که همهٔ ما، کوچک یا بزرگ، در هر جایگاهی که باشیم، باید در زندگی خود تغییر ایجاد کنیم.
اگر میخواهید دنیا را به طرز شگفتانگیزی متحول کنید، وظایف خود را با شور و شوق بیشتری انجام دهید و خلاصه به شغل، خانواده، اهالی محل و وظیفهای که به شما محول شده است، عشق بورزید. شما نمیدانید تنها با استفاده از آنچه در اختیار دارید، چه تحول بزرگی میتوانید در زندگیتان ایجاد کنید. اگر از همین جایی که الان هستید شروع کنید، حتی اگر شغل شما حساب کردن پول شیر یا بنزین باشد، میتوانید زندگی یک نفر را نجات دهید.
در بخشی از کتاب معجزهگر باش میخوانید:
بسیار شگفتانگیز است که در مراسم خاکسپاری، از زندگینامهی فرد متوفی مطلع باشید. این مراسم تلنگری است تا زندگیتان را ارزیابی کنید؛ ببینید از کجا آمدهاید، به کجا میروید و در پایان این سفر، چه چیزی از خود برجای میگذارید. وقتی همسر دوستم مارگی از دنیا رفت، متوجه شدم که هیچکس، این مرد بهظاهر ساکت را به خاطر لبخند صمیمی و قهقهههای بلندش از یاد نمیبرد. گرگ لوفارو در قسمت مشاورهی دانشکدهی ایالت کنت کار میکرد و بههمراه دیگر همکارانش، به ضبط سیدیهای آموزشی میپرداخت. در مراسم خاکسپاری او، همکارانش میگفتند: «به خاطر قهقهههای گرگ برای ضبط سیدیها همیشه با مشکل مواجه بودیم. خوشرویی او زبانزد همگان بود.»
بله




















