در یک قرن و نیم گذشته و بهویژه از آغاز سده بیستم تاکنون، کمتر موضوعی در حوزه علوم انسانی مطرح شده که نام کارل مارکس در آن نیامده باشد. هزاران کتاب و مقاله درباره زندگی و آثار او نوشته شده و تاثیرش بر جهانِ پس از خودش، از منظرهای گوناگون واکاوی شده است. یک سوی طیف نویسندگان این آثار، شیفتگان مارکس ایستادهاند و سوی دیگرش مخالفان سرسخت وی. در میانه این طیف نیز پژوهشهای دانشگاهی قرار دارد که در آنها کوشش شده است، زندگی و آثار مارکس «بیطرفانه» بررسی شود.
کتاب «کارل مارکس: یک زندگی قرن نوزدهمی» اثری است در نقادی بیپرده مارکس و تلاش مولف در سراسر کتاب این بوده است که نشان دهد مارکس با همه بزرگیاش آغشته به انواع تعارضها و تضادهاست.
حسن بزرگ کتاب حاضر از این جنبه، شاید این باشد که به خواننده نشان میدهد کارل مارکس در حوزه تفکر فلسفی و اقتصادی، بشر را گامی بزرگ به پیش رانده، در حوزه عمومی منشا تحولاتی مهم شده و در عرصه خصوصی یک انسان معمولی بوده که مانند دیگران عاشق میشده، با پدر و مادرش دعوا میکرده، دوستیها و دشمنیهایی داشته، در مرگ فرزندانش زار میزده و بیتابی میکرده و با آنکه از نمادهای خردگرایی مدرن و مخالف هر نوع اندیشه فئودالی بوده، بارها به دوئل توسل جسته که از نمادهای اشرافیت و اثبات نجابت است.
دست آخر اینکه کتاب «کارل مارکس: یک زندگی قرن نوزدهمی»، اگرچه چندان به واکاوی و نقد مباحث بنیادی مارکس، بهویژه اقتصاد سیاسی وی نپرداخته است، تصویری جامع از زندگی خصوصی و اجتماعی مارکس، و اندیشه فلسفی، فعالیتهای سیاسی، و آرزوهای برآورده شده، محققنشده و ناتمام وی ترسیم کرده است. عکسهای انتهای کتاب، چینش تصویری سنجیدهای است از آغاز و فرجام زندگی مردی که رویایش نشاندن تندیس آزادی و عدالت بر دروازه جهان بود، اما اکنون در گورستان «هایگیت» لندن زیر تندیسی آرمیده است که نگاهش به دوردستهایی است بسان آرمانشهری که مارکس میخواست و ندید و شاید دیگران هم هرگز نبینند. اما اینکه مارکس در دهه دوم قرن بیست و یکم هم میتواند موضوع یک کتاب پرآوازه باشد، خودش شاید نشان از این باشد که تلاش خستگیناپذیر «مرد، پدر، مبارز، اقتصاددان، و فیلسوف» در میان آن همه مشکلات زندگی، برای شناختن و شناساندن جهان، چندان هم بیحاصل نبوده و بد یا خوب مُهر خود را بر زمانه زده و همچنان تاثیرگذار است.
بله





















