همایون جوان بیست ساله سادهدل و مهربانی است که ظاهری بسیار زیبا و جذّاب دارد و از دامن فقری حقیقی برخاسته است که به طور اتفاقی با شراره دختر زیبا و ثروتمندی که سی و سه سال سن دارد و ذاتاً خودخواه و مغرور است آشنا میشود و...
چکیدهای از متن:
تنها میشوم. نفس بلندی میکشم، صدای نفسم سکوت را میشکند. آن قدر ساکت است که انگار هیچ کس تو خانه نیست. نگاهم را میدوزم به لوستر بزرگی که از سقف آویزان است، چون دخترها سرشان را میاندازند پایین. ولی من مرد هستم، سنگینی نگاه شراره را روی خودم حس میکنم، خیلی دلم میخواد نگاهش کنم، اما نمیتوانم. شراره از جا تکان میخورد و نیمخیز یک مبل بهم نزدیک میشود. لبه مبل مینشیند، پاش را میاندازد رو پاش.
بله


















ما تو کشوری زندگی میکنیم که خیلی چیزا تابو هست و این داستانیای خیلی سال پیشه و مردم رو خیلی روشنفکر نشون داده و...
تو بخش خلاصهای که خوندم به اصلا باور نمیکردم این صورت تموم بشه و اصلا ادامه پیدا کنه چون در بخش مقدمه نویسنده توضیحی داده بود که من حدس زدم باید داستان پخته و پر معنایی باشه اما حیف....
واقعا خیلی دوست دارم کتابهایی رو که میخونم و انتهاش دور از واقعیت هست و خودم ادامه بدم و واقع گراش کنم شاید اینجوری علاقمندان به کتاب مشتاق تر و دوستانی که علاقهای ندارند حداقل امتحان کنند.