کتاب شور خزان نوشتهی نرگس مرادی داستانی عاشقانه و روانشناختی است از زندگی شروین، جوانی ایرانی که پس از سالها زندگی در آلمان به وطن بازمیگردد و در مواجهه با گذشته، خانواده و عشقی غیرمنتظره قرار میگیرد. این رمان با پرداختن به احساسات، دلتنگی، روابط خانوادگی و کشمکشهای درونی شخصیت اصلی، تصویری از عشق و انتخابهای دشوار انسانی ارائه میدهد.
دربارهی کتاب شور خزان
شروین در هجدهسالگی به خواست خانواده و برای ادامه تحصیل راهی آلمان میشود؛ سفری که در ابتدا شبیه یک تبعید است، به فرصتی برای کسب تجربه و استقلال تبدیل میشود. حالا شروین پس از سیزده سال به ایران باز میگردد و با گذشته، عشق، روابط خانوادگی و رازهایی روبهرو میشود که مسیر زندگیاش را تغییر خواهد داد. رمان شور خزان نوشتهی نرگس مرادی، یک عاشقانهی ایرانی است که در بستر بازگشت و کشمکشهای عاطفی، داستان انتخابها و رویارویی انسان با گذشتهی خویش را روایت میکند.
شور خزان؛ روایتی از عشق و غربت
نرگس مرادی، بازگشت به وطن را نقطه آغاز مواجههی شروین با خاطرات، خانواده و احساسات فراموششده قرار میدهد. دیدار با هانا، دختردایی شروین که اکنون به زنی جوان و متفاوت تبدیل شده، زندگی عاطفی او را دگرگون میکند. علاقهای که در همان دیدار نخست شکل میگیرد، شروین را میان عشق، تردید و موانعی چون اختلافهای خانوادگی و گذشتهی پیچیدهی روابط میان دو خانواده قرار میدهد.
نرگس مرادی در کتاب شور خزان به روایت یک داستان عاشقانه و خانوادگی بسنده نمیکند؛ او در کنار بازتاب رابطهای عاطفی، به موضوعاتی همچون مهاجرت، غربت، بازگشت به ریشهها، تأثیر تجربههای گذشته بر زندگی امروز و جستوجوی انسان برای شناخت بهتر خویشتن میپردازد. همین نگاه به لایههای درونی شخصیتها و واکاوی احساسات، انتخابها و چالشهای روانی، این داستان را به یک رمان روانشناختی تبدیل کرده است.
با خرید کتاب شور خزان انتشارات نسل نواندیش، داستانی احساسی از بازگشت، عشق، دلتنگی و رویارویی با گذشته خواهید خواند.
کتاب شور خزان برای شما مناسب است اگر
- علاقهمندید یک رمان عاشقانهی ایرانی با تمرکز بر احساسات و روابط انسانی بخوانید.
- یک داستان خانوادگی ایرانی با محوریت عشق، خانواده و کشمکشهای درونی برایتان جذابیت دارد.
در بخشی از کتاب شور خزان میخوانیم
دکتر قیدی گفت: «من الان حدود چهلوپنج ساله که با خانوادهم مهاجرت کردیم و چند قطعه زمین توی شمیران داریم. یکی از اونها هم همون زمین خیابون فرشتهست که درموردش داریم صحبت میکنیم». در همین لحظه، منشی چای آورد و سکوتی برقرار شد. همه در افکار خود غرق بودیم و من رفتار و صحبتهای تکتک آنها را در ذهنم مرور میکردم. وقتی منشی رفت، او با همان آرامشش ادامه داد: «ما یه سرایدار داشتیم که به کلیۀ املاک ما سرکشی و رسیدگی میکرد. خودش هم توی یکی از اونها زندگی میکرد. بندۀ خدا دو سال قبل به رحمت خدا رفت. با تماسی که با پسرشون داشتم، قرار شد ایشون جای پدرشون مسئول رسیدگی به این زمینها باشن، با اینکه میدونستم پسرشون آدم درست و سالمی نیست. خلاصه قرار شد که در اولین فرصتی که به ایران اومدیم، سرایدار جدیدی پیدا کنیم تا خیالم از بابت املاکی که داشتیم راحت باشه».
مکثی کرد تا تأثیر حرفهایش را روی ما ببیند. هیچ صدایی از هیچکس درنمیآمد. او ادامه داد: «تا اینکه یکی از آشناهامون که یه ماه پیش به ایران اومده بود، به ما گفت که توی زمینتون دارن ساختوساز میکنن. اول فکر کردم که احتمالاً اشتباهی پیش اومده و ایشون زمین ما رو با زمین یکی دیگه اشتباه گرفته. از طرف دیگه، چند ماه هم بود که از سرایدارمون خبر نداشتیم؛ برای همین من در اولین فرصت به اینجا اومدم و در کمال تعجب دیدم که متأسفانه توی زمینی که قانونی برای من بوده، یه ساختمون چندطبقه ساخته شده». برای اینکه از همان ابتدا برای آنها سوءتفاهم پیش نیاید، گفتم: «البته بعید میدونم که این ملک برای شما باشه». دکتر قیدی گفت: «مدارک و اسناد چیز دیگهای میگن، جناب دکتر». با قاطعیت گفتم: «همون اسناد و مدارکی که شما بهشون استناد میکنین، دست ما هم هست و اونها میگن که این زمین حدود یه سال پیش واگذار شده و هیچکس دیگهای بهجز ما حق مالکیتی بهش نداره».
بله

















