وقتی خورشید در افق فرومیرود، سایهها زنده میشوند و کابوسوار از اعماق زمین برمیخیزند. در کتاب مرد محروز نوشتهی پیتر وی. برت شیاطین، هر شب از دل زمین میجوشند و تنها هدفشان نابودی نسل بشر است. انسانها در این جهان جهنمی، سالهاست به حصارهای جادویی یا طلسمهای تدافعی پناه آوردهاند و شبها را در ترس سپری میکنند، گویا پذیرفتهاند که سرنوشتشان چیزی جز فرار و خاموشی نیست. مجموعه کتاب شیاطین در لیست پرفروشترینهای ساندیتایمز بوده است.
دربارهی کتاب مرد محروز
در کتاب مرد محروز (the warded man) نوشتهی پیتر وی. برت (peter v. brett)، آرلن، پسرکی از روستایی کوچک است که یک زندگی معمولی دارد تا اینکه شیاطین به خانهاش حمله میکنند و او شاهد مرگ دردناکِ عزیزترین افراد زندگیاش میشود. اما آرلن یک فرق بزرگ با دیگران دارد؛ او تصمیم میگیرد که فرار نکند و در دنیایی که حتی فکر مقابله با شیاطین دیوانگی به نظر میرسد، یکبار برای همیشه از این چرخهی تکراری وحشت بیرون بزند. او خودش را برمیدارد و با قلبی زخمی سفر قهرمانیاش را آغاز میکند.
آرلن به همراه دختری که جویای کشف اسرار قدیمی شیاطین است و پسربچهی نوازندهای که قدرت شفابخشی فوقالعادهای دارد، هرکدام در سه خط موازی داستان را روایت میکنند و در نهایت این مسیرها به هم پیوند خورده و سرنوشت قهرمانان در برابر دشمن مشترکشان، شیطان شکل میگیرد.

کتاب مرد محروز اثر پیتر وی. برت داستان کسانی است که یکجایی از زیر سایهی ظلم بیرون زدند و جرأت ایستادگی پیدا کردند. این کتاب نهتنها یک اثر فانتزی ماجراجویانه است، بلکه سفری به قلب تاریکی و قدرتهای نهفتهی وجود انسانهاست؛ موهبتی زاییدهی زخم، خشم و انتقام از ناکجایِ درون آدمی بیدار میشود و در لحظاتی که امید به جانکندن افتاده، نجاتبخشِ بقاست.
کتابهای فانتزی به طور معمول یا شخصیتمحورند یا پلاتمحور و رویکردشان از ابتدای داستان مشخص است، اما به نقل از مخاطبان، این اثر موفق شده هر دوی این جنبهها را به شکل قابلتوجهی مدیریت کرده و پیش ببرد. کتاب مرد محروز جهانی میسازد که وحشت در آن زنده است و نبض دارد و شیاطین فقط موجوداتی فیزیکی نیستند، آنها تجسمی از تاریکی درون هستند. این اثر فضای تیره و تاریک محیط را با زیبایی دنیای درونی شخصیتها پیوند میزند. هر شب نبردیست میان زندگی و مرگ و هر صبح که میدمد، امیدی برای ادامهی راه.
در کتاب مرد محروز، ترس بهعنوان عنصر اصلیِ روایت، عمل میکند. انسانها در دنیای آرلن، به دلیل وحشت از شیاطین، خود را در قفسهایی از جهل و انفعال حبس کردهاند. این ترس میتواند نمادی از محدودیتهایی ذهنی و روانی باشد که ما نیز در زندگی واقعی تجربه میکنیم. یکی از نقاط قوت اثر، نحوهی پرداخت به روابط انسانی است. ترس باعث میشود انسانها به هم پشت کنند، اما امید میتواند همانهایی را که از هم دور شدهاند، دوباره متحد کند. کتاب مرد محروز داستانی است که به ما یادآوری میکند شجاعت در مواجهه با تاریکی است که معنا پیدا میکند، نه در غیاب آن.
در کتاب مرد محروز دنیایی از شبهای بیپایان و شیاطین مرگبار در انتظار شماست. این ماجراجویی فراموشنشدنی را با ترجمهی فاطمه سعیدی از انتشارات کتابسرای تندیس از دست ندهید.
نکوداشتهای کتاب مرد محروز
- پیتر وی برت یکی از نویسندگان جدید مورد علاقهی من است. (پاتریک راتفوس، نویسنده)
- در نوشتههای پیتر برت چیزهای زیادی برای تحسین وجود دارد و مفهوم آن درخشان است. در تمام طول داستان هیجان و تعلیق حس میشود. (تری بروکس)
- پیتر وی. برت در اوج بازی خود است. خواندن آن را بهشدت توصیه میکنم. (Tor.com)
- برت جایگاه خود را در میان بزرگان فانتزی حماسی مانند جورج آر. آر. مارتین، استیون اریکسون و رابرت جردن محکم میکند. (منتقد کتاب فانتزی)
کتاب مرد محروز برای چه کسانی مناسب است؟
اگر عاشق داستانهای فانتزی حماسی و سفر قهرمانی شخصیتها هستید، و از جهانسازیهای پیچیده و عمیق لذت میبرید، کتاب مرد محروز ناامیدتان نمیکند.
در بخشی از کتاب مرد محروز: کتاب اول مجموعه شیاطین میخوانیم
یک شیطان آتش به پای کلی چسبید و رانش را گاز گرفت و او را به زمین انداخت. کلی بچه را در آغوش اریک چپاند و با التماس گفت: «بگیرش! خواهش میکنم!»
بعد پیش از اینکه در را ببندد، به راجر گفت: «دوست دارم!» و لحظهای بعد اریک و راجر در تاریکی فرورفتند.
خانههای ریوربریج که در نزدیکی رودخانهی دیوایدینگ قرار داشتند، از بلوکهای بزرگ ساخته شده بودند تا در برابر سیل استقامت داشته باشند. اریک و راجر در تاریکی منتظر ماندند. آنها تا زمانی که ساختمان دوام میآورد، از دوزخیها در امان بودند، ولی دود همهجا را گرفته بود.
اریک زیر لب گفت: «یا باید از شیاطین بمیری یا از دود.» سعی کرد از دریچه فاصله بگیرد، ولی راجر به پای او چسبیده بود.
اریک گفت: «ولم کن، بچه.» و پایش را تکان داد تا پسرک از او جدا شود.
راجر که بیاختیار گریه میکرد، داد زد: «من رو تنها نذار!»
اریک اخم کرد، به اطرافش نگاهی انداخت و روی زمین تف کرد.
بعد راجر را روی دوشش گذاشت و گفت: «سفت بچسب، بچه.» گوشههای ردایش را بالا آورد و دور کمرش گره زد تا پسر در کولهای موقتی بنشیند. سپر جرال را برداشت، راهش را از بین آوارها باز کرد و خم شد تا به تاریکی شب بخزد.
اما وقتی دید تمام روستای ریوربریج در آتش میسوزد، زیر لب گفت: «خداوندا!» شیاطین پایکوبی میکردند و انسانهایی را که فریاد میزدند به سمت بزمگاه خود میکشیدند.
اریک گفت: «انگار پیتر فقط برای پدر و مادرت کمکاری نکرده. امیدوارم شیاطین اون حرومزاده رو با خودشون به دوزخ بکشن.»
بله























