کتاب دوبارگی: روایتهایی از اعتیاد و رهایی شامل ده روایت از زندگی کسانی است که به اعتیاد گرفتار شده و در نهایت از آن خلاص شدهاند. فردین آریش داستان این افراد را با زبانی شیرین بازگو میکند. این اثر که در گروه زندگینامه و خاطرات طبقهبندی میشود، تجربهها و راهحلهای مختلفی را برای غلبه بر اعتیاد به نمایش میگذارد.
دربارهی کتاب دوبارگی: روایتهایی از اعتیاد و رهایی
مهدی پسری اهل اراک است که از سن کم حشیش کشیده است. زمانی که او تنها چهارده سال داشت، هم مصرفکننده و هم فروشنده بود. او مواد مختلفی از هروئین و کراک گرفته تا تریاک کشید، بارها به کمپ ترک اعتیاد مراجعه کرد، به زندان افتاد و آزاد شد و سرانجام اعتیادش را ترک کرده، ازدواج کرد و بچهدار شد. حتی مؤسسهای به نام «مؤسسه رهجویان سلامت نور امید» را تأسیس کرد تا از طریق آن به کسانی که به دلیل اعتیاد نیاز به کمک دارند، یاری برساند. فردین آریش در کتاب دوبارگی: روایتهایی از اعتیاد و رهایی، ده روایت از کسانی تعریف میکند که به اعتیاد مبتلا شدهاند و روایت مهدی یکی از این روایتهاست.
نویسندهی کتاب دوبارگی: روایتهایی از اعتیاد و رهایی داستانهایی از زندگی مردمانی که به اعتیاد دچار شدهاند، فراز و نشیبهایی که با آن روبهرو بودهاند و چگونگی رهاییشان را از این دام با زبانی ساده و روان بازگو میکند. فردین آریش که ساعتها با این افراد گفتوگو کرده و همراه و معاشر آنها بوده، ماجراهایشان را با زبان سادهی مردم کوچه و بازار تعریف میکند و گاه نوشتههایش را با لهجههای محلی نگاشته است. به این طریق، وی بر جذابیت و گیرایی روایتها افزوده و تجربهی شخصیتها را به شیوهای زنده و ملموس منتقل کرده است.
انتشارات سوره مهر چاپ این کتاب را بر عهده داشته است.
کتاب دوبارگی: روایتهایی از اعتیاد و رهایی برای چه کسانی مناسب است؟
کسانی که تمایل دارند دربارهی سرگذشت واقعی افرادی بخوانند که به اعتیاد مبتلا و از آن رها شدهاند، میتوانند از این کتاب بهرهمند شوند.
در بخشی از کتاب دوبارگی: روایتهایی از اعتیاد و رهایی میخوانیم
اسمش جهانبخش بود. توی روستای ما ول میچرخید و هروئین از دستش نمیافتاد. صدایش میکردیم جهانبخش گَردی. جهانبخش، آینه عبرت بچههای روستا بود؛ وِرد زبان مادرم، وقتی میخواست نصیحتم کند. من اما از این گوش میشنیدم و از آن یکی بیرون میکردم. قرار نبود مثل جهانبخش شوم. اصلاً قرار نبود معتاد شوم.
راهنمایی میرفتم که اولینبار برای پدرم مواد خریدم. مدرسه با روستای ما هفت کیلومتر فاصله داشت. پدرم روز اول مدرسه همراهم آمد. همان روز نشانم داد که از کجا و چه کسی مواد بخرم و از آن به بعد تریاک و شیرهاش همیشه با من بود. اگر صبحها مدرسه میرفتم، بعدِ مدرسه میخریدم و اگر بعد از ظهری بودم، قبل مدرسه تهیه میکردم تا دست خالی خانه نروم. چند بار که خیلی خسته بودم و حال خرید نبود یا فروشنده جنس نداشت و ناچار بدون مواد برگشته بودم، پدر، مادرم را کتک زده بود. خیلی برایم سنگین بود. تحملش را نداشتم و همین بود که غروبها وقتی دیگر خبری از ماشینها نبود توی تاریکی جنگل همه راه را پیاده میرفتم تا هر طور شده مواد بخرم. جنگل توی تاریکی ترسناک است. هرقدر هم بگویی بچههای شمال از جنگل نمیترسند، جنگل تاریک وهم به جان آدم میاندازد. توی آن لحظات، فقط فکر مادرم بود که من را از تاریکی و تنهایی نجات میداد.
سفیدچشمه به دنیا آمدهام؛ یکی از روستاهای استان گلستان. پدرم کدخدا بود و زمیندار، با دو زن که اولی دخترعمهاش بود و دومی مادر من، اهل یکی از روستاهای شاهرود. پدرم با ما زندگی میکرد؛ مادرم، من، چهار خواهر و سه برادرم. به زن اولش و نُه تا بچههایش زمینی داده بود نزدیک ما. خواهر و برادرهای ناتنیام همه بزرگتر از ما بودند. روی همان زمین خانهای ساختهبودند و هر طور بود زندگیشان را اداره میکردند. رابطهمان با آنها کم بود و شکرآب. حس متقابل مادرهایمان و حسادت بین بچهها هیچوقت نگذاشت ارتباط خوبی بینمان شکل بگیرد. پدر هم البته تلاشی نکرد.
بله
















