کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد؟ شرحی است مبسوط از دوازده جلسهی دادگاه مظفر بقایی کرمانی در سالهای 1339 و 1340. مظفر بقایی که در ابتدا همراه با احمد قوام به مجلس پیوست، یکی از یاران مصدق در ملی شدن صنعت نفت بود و بعدها به یکی از سرسختترین مخالفان وی تبدیل شد. وی در این کتاب دربارهی همهی اتفاقات مرتبط با خود از جمله قتل افشار طوس میگوید.
دربارهی کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد؟
مردی که از یک سو او را یکی از سیّاسترین و مکارترین شخصیتهای معاصر به شمار میآورند که در قتل چند نفر دست داشته است و از یک طرف دیگر وی را از افراد خدمتگزاری میدانند که تمام همّ و غمش را صرف آبادانی ایران کرد و هر کس را که مانعش بود، از سر راه برداشت. مردی که آیتالله کاشانی از او در برابر نمایندگان مجلس دفاع کرد و هنوز که هنوز است، خانوادهی کاشانی از کارنامهی درخشان سیاسی او میگویند. مردی که استاد فلسفهی دانشگاه تهران بود، بعد از تأسیس حزب دموکرات ایران به احمد قوام پیوست و راه خود را برای ورود به مجلس شورای ملی هموار کرد. مردی که ابتدا یکی از یاران مصدق بود؛ اما سرانجام راهش را از او جدا کرد و به انتقاد از او پرداخت. مردی که همراه با خلیل ملکی حزب زحمتکشان ایران را بنیان نهاد؛ اما با رفیق و همراه خود دچار اختلافی اساسی شد و به دشمن او بدل گشت. مردی که با زاهدی در کودتای 28 مرداد همراه شد؛ اما بعدها او را انگلیسی خواند و راهی دیگر را برای رسیدن به قدرت در پیش گرفت. مردی که او را یکی از مهرههای اصلی قتل افشار طوس و محمود سخائی، از یاران مصدق، قلمداد میکنند. مردی که بهحق میتوان او را هزارچهره نامید. مردی که هنوز و با گذشت سالها از مرگش، هنوز معمای او گشوده نشده است. مردی به نام مظفر بقایی کرمانی (Mozzafar Baghai).

این مرد که اطلاعات ضد و نقیضی دربارهی او موجود است، در کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد، در جریان محاکماتش در سال 1339 و 1340، مجموعهای از سخنان خود را در دادگاه جمعآوری کرد و قضاوت را بر عهدهی کسانی گذاشت که این کتاب را میخوانند. در آنزمان رژیم شاه بقایی را به جرم کلی اخلال در نظم عمومی بازداشت کرد. در این جلسات محاکمه که تعداد آنها به 12 عدد رسید، مظفر بقایی دربارهی همهی اتفاقاتی که در طول سالها فعالیت سیاسیاش افتاده بود، سخن گفت و آنها را از نقطهنظر خود بازگو کرد. بهطور کلی او علیه مصدق سخن میگوید و خود را در پیشگاه تاریخ، مبرا از هرگونه تهمت و گناهی میداند. در ابتدا و در جریان محاکمات، مجازات او اعدام بود؛ اما در آخرین لحظات تنها دو سال حبس برای او در نظر گرفته شد. بقایی پس از یک سال از زندان آزاد شد. با این حال سخنان او و مخالفانش هنوز هم خواندنی است.
نویسندهی کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد، مشی سیاسی خود را در برابر محمد مصدق قرار میدهد و خویشتن را تبرئه میکند. او هیچوقت قصد نداشت که باعث براندازی سلطنت محمدرضاشاه شود و حتی اظهار کرده بود که سه بار از سقوط این نظام خودداری کرده است. او پس از انقلاب وصیتنامهی سیاسی خویش را نوشت؛ وصیتنامهای که معروف است در آن به همه چیز حتی قتل افشار طوس نیز اعتراف کرده. اما این وصیتنامهی مرموز نیز که زمانی در صندوقی در مجلس شورای اسلامی نگهداری میشد و جز عدهای اندک به آن دسترسی نداشتند، ربوده شد و مانند نویسندهاش سرنوشتی نامعلوم پیدا کرد. با این همه کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد تا حدی تفکرات مظفر بقایی را بازمیتاباند.
دربارهی مظفر بقایی کرمانی کتابهای زیادی نوشته شده است؛ اما هنوز هم داستان زندگی او برای بسیاری یک معماست. معمایی که شاید با حل آن، ابهامات بسیاری در تاریخ معاصر ایران رفع شوند. انتشارات فردوس کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد را با تصحیح عزیزالله علیزاده منتشر کرده است. بقایی سرانجام پس از زندانی شدن در سالهای پس از انقلاب، بنابر اعلام رسمی بر اثر بیماری سفلیس درگذشت.
کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد برای چه کسانی مناسب است؟
پژوهشگرانی که در حوزهی تاریخ معاصر فعالیت میکنند، از مطالعهی کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد بهرهی بسیاری خواهند برد. اگر دربارهی وقایع کودتای 28 مرداد و سقوط مصدق سؤالاتی دارید، این کتاب را بخوانید.
در بخشی از کتاب در پیشگاه تاریخ چه کسی منحرف شد؟: دکتر مصدق یا دکتر بقایی؟ میخوانیم
دولت در روزهاى آخر قبل از تعطیل مجلس (تاریخش را به خاطر ندارم) یک لایحهاى براى قانون حکومت نظامى به مجلس آورد. چون در فراکسیون ادامه نهضت ملى با آن قانون مخالفت شد، دولت آن لایحه را پس گرفت. چند روزى هم حکومت نظامى نبود. بعد از آن چند روز مواجه شد با زد و خوردهایى که تودهاىها با بعضى دستهجات دیگر در کوچههاى تهران مىکردند که راجع به ماهیت آن هم نمىخواهم وارد شوم. یک روز آقاى دکتر مصدق بنده را احضار کرد. رفتم خدمت ایشان. بنا بود جلسهاى تشکیل بشود از آقاى دکتر شایگان و آقاى دکتر سنجابى و آقاى مهندس زیرکزاده و آقاى مهندس حسیبى و آقاى شمس قناتآبادى و بنده.
برخلاف همیشه بنده زودتر رفته بودم یک لایحهاى را دادند بنده خواندم. متأسفانه رونوشتش را ندارم؛ اسمش قانون امنیت اجتماعى بود ولى خیلى بهتر و ملایمتر از این قانون امنیت اجتماعى فعلى بود. (مربوط به آخرین جلسهی آن سال است که بعد از آن جلسه مریض شدم و رفتم بیمارستان.) من وقتى این لایحه را خواندم نمىدانم و نمىخواهم توصیف کنم که چه حالى به من داست داد. همین قدرش را مىتوانم بگویم که این دستهایم جمع شد که این قانون را پاره کنم بیندازم زمین و از در بیرون بیایم؛ ولى خوددارى کردم؛ براى اینکه آن وقت دیدم تمام این مبارزات، تمام این جانکندنها، تمام این وعدههایى که ما به مردم دادیم منجر به یک چنین قانونى بشود خوددارى کردم و سکوت نمودم. آقاى دکتر مصدق فرمودند که نظرت چیست؟ عرض کردم که من اطلاعات حقوقى ندارم، این را باید از آقایان اساتید حقوق بپرسید. فرمودند که من خواستم نظر تو را بدانم. بهشان عرض کردم بسیار قانون بدى است و هیچ زیبندهی جنابعالى نیست که چنین قانونى را امضاء کنید. فرمودند که آقاى دکتر شایگان موافقت کردهاند. (دکتر شایگان - همچو چیزى نیست اگر چنین فرمایشى هم فرمودند درست نیست.) تمامش را مىگویم اجازه بفرمایید. در این ضمن آقایان دوستان تشریف آوردند.
بله




















