نظریهی کارل مارکس دربارهی طبیعت انسان بهعنوان «انسان ابزارساز» برای اولین بار در کتاب ایدئولوژی آلمانی مطرح شد. مارکس این کتاب را با همکاری یار غار خود، فردریش انگلس، در اوایل سال 1846 نوشت. آنها در این کتاب ایدئالیسم آلمانی، ماتریالیسم فوئرباخ، آرای ماکس اشتیرنر و سوسیالیسم آلمانی را نقد میکنند و دربارهی مفهوم ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک سخن میگویند.
دربارهی کتاب ایدئولوژی آلمانی
کتاب ایدئولوژی آلمانی (German Ideology) یکی از نقاط عطف رشد فکری مارکس و انگلس است. این دو در این کتاب از سنت فلسفهی ایدئالیستی آلمانی فراتر میروند و افکارشان را با تودهی مردم و جهان اطرافشان درمیآمیزند. کتابی که آن را اثری فلسفی میخوانند؛ اما بهشدت ضدفلسفی است. کارل مارکس (Karl Marx) هدفش را از نوشتن این کتاب، پاک کردن همهی عقاید فلسفی گذشته و ایجاد نظام فکری جدید عنوان میکند. این اثر مجموعهای است از دستنوشتههای مارکس و فریدریش انگلس (Friedrich Engels) که در زمان حیات خودشان منتشر نشد.
کتاب ایدئولوژی شامل دو جلد است: جلد اول آن به نقد فیلسوفان آلمانی چون هگل، فوئرباخ و اشتینر اختصاص دارد و در جلد دوم، نقد سوسیالیسم آلمانی و شرحی کامل از ماتریالیسم تاریخی دیده میشود. مارکس و انگلس در سال 1846 مجموعهای از دستنوشتهها را فراهم آوردند که بعدها مشخص شد حجم بیشتری از آنها توسط مارکس نوشته شدهاند. مارکس و انگلس نهایتاً کتاب ایدئولوژی آلمانی را منتشر نکردند؛ اما بدونشک این کتاب نقشی اساسی در رشد فکری آنها داشت. برای اولینبار در سال 1932 مؤسسهی مارکس – انگلس – لنین این اثر را در اتحاد جماهیر شوروی منتشر کرد. مارکس در این اثر از فلسفهی قدیم رها شده بود و توانست به جهان از نگاهی متنوع و جدید نگاه کند. بدون اینکه مانند دیگر فیلسوفان به دنیای آکادمیک متعصبانهی خود وابسته بماند. اولین نتیجهی دیدگاههای اولیهی او در کتاب ایدئولوژی آلمانی، در کتاب معروف «مانیفست کمونیست» نمود پیدا کرد.

تام وایمن، یکی از مترجمان این اثر به زبان انگلیسی، عقیده دارد که ایدئولوژی آلمانی بهشدت متأثر از فلسفهی هگلی است. اما مارکس و فریدریش انگلس، هگل را چگونه تفسیر میکردند؟ هگل از سال 1818، دوران جوانی مارکس و انگلس، تا سال 1831، در دانشگاه برلین فلسفه تدریس میکرد و یکی از چهرههای روشنفکر آنزمان بود. او به دنبال «نقد عقل محض» امانوئل کانت، قصد داشت که فلسفهی ایدئالیست آلمانی را به اوج خود برساند. پس از مرگ هگل، پیروان هگل به دو گروه تقسیم شدند: هگلیان راست که عقیده داشتند هگل از سلطنت مطلقهی دولت پروس دفاع میکند و هگلیان چپ که میکوشیدند از اندیشههای هگل، برای به وجود آوردن جریانی رادیکال استفاده کنند.
لودویگ فوئرباخ یکی از طرفداران گروه دوم بود که در دستهی فیلسوفان انسانگرا جای میگرفت و بر ابعاد مادی زندگی انسان تأکید بیشتری داشت. از نظرگاه او این جمله که «انسان موجودی آزاد است» زیربنای همه چیز است و در جامعهی آنزمان، مردم چنین باوری را فراموش کرده بودند. فوئرباخ یکی از معبودان دوران جوانی مارکس بود که راه خروج از ایدئالیسم انتزاعی و محافظهکار هگل را به او نشان داد. اما بلوغ فکری واقعی کارل مارکس و فریدریش انگلس در کتاب ایدئولوژی آلمانی حاصل شد؛ با جدا شدن از ماتریالیسم فوئرباخ و نقد آن.
یکی دیگر از کسانی که رد پایش در کتاب ایدئولوژی آلمانی دیده میشود، ماکس اشتیرنر است. او موفق به یافتن شغلی در دنیای آکادمیک نشده و بالاجبار به تدریس در مدرسهای دخترانه رضایت داده بود. اشتیرنر در جلسات هگلیان چپ شرکت میکرد و با فریدریش انگلس رابطهای نزدیک داشت. بیشتر اطلاعاتی که از این شخصیت داریم، به لطف انگلس است. اشتیرنر در سال 1844 کتابی با نام «من و مال خودم» نوشت که در آن مذهب، اخلاق، دولت و هر چیز دیگری را غیرواقعی دانست و فقط و فقط «خود» را بهعنوان چیزی که در واقعیت وجود دارد، معرفی کرد. به طور خلاصه هر چیز دیگری جز «خود» فقط زمانی معنا پیدا میکند که در فکر ما باشد و در غیر این صورت، ارزشی واقعی ندارد. چنین اثری در نگاه اول مخالف دیدگاههای کمونیستی مارکس و انگلس به نظر میرسد؛ اما اندیشههای اشتیرنر آنچنان گیرا بود که فصل دوم کتاب ایدئولوژی آلمانی به آن اختصاص داده شده است. فصلی که در آن آرای اشتیرنر با کمک گرفتن از شخصیت سانچوی پانزای کتاب دون کیشوت نقد میشود.

فصل سوم کتاب ایدئولوژی آلمانی خلاصهای است از دو فصل اول که در آن مارکس و انگلس بیشتر نظریات خود را تشریح میکنند. مارکس در همین بخشهاست که مفهوم ماتریالیسم تاریخی را به طور دقیق میشکافد و انسان را بهجای اینکه حیوان سخنگو بنامد، حیوان ابزارساز قلمداد میکند. از نظر او انسانها به محض تولد وسایل زندگی برای تأمین نیازهای اولیهشان، از حیوانات متمایز میشوند. ماهیت افراد نیز با آنچه که تولید میکنند (متریال) و نحوهی تولید آن چیز رابطهای مستقیم دارد. درواقع ماتریالیسم است که نحوهی تولید را در جامعه معین میکند و مردم برای حفظ موجودیت خود به تولید نیاز دارند. کارل مارکس و فریدریش انگلس در بخشهای بعدی کتاب دربارهی ماتریالیسم دیالکتیکی سخن میگویند و این مفهوم مهم در تفکرشان را بیشتر توضیح میدهند.
این کتاب که اثر مشترکی است از کارل مارکس و فریدریش انگلس، برای اولین بار در سال 1395 به زبان فارسی ترجمه شد. تیرداد نیکی ترجمهی کتاب ایدئولوژی آلمانی را از زبان انگلیسی به فارسی بر عهده گرفت و انتشارات فردوس، این اثر را منتشر کرد.
کتاب ایدئولوژی آلمانی برای چه کسانی مناسب است؟
علاقهمندان به فلسفهی تاریخی، ایدئالیسم آلمانی و مارکسیسم از خواندن کتاب ایدئولوژی آلمانی بهره خواهند برد. باید خاطرنشان کرد که برای فهم مفاهیم این اثر، باید با مفاهیمی چون ایدئالیسم و ماتریالیسم از پیش آشنا باشید تا اندیشههای مارکس و انگلس را متوجه شوید.
در بخشی از کتاب ایدئولوژی آلمانی میخوانیم
مراحل متعدد تکامل در تقسیم کار، به همان اندازه اشکال مالکیت متفاوت است؛ یعنى مرحلهی موجود در تقسیم کار ایضاً روابط افراد را نسبت به یکدیگر با توجه به ابزار و فرآوردهی مادى کار تعیین مىکند.
نخستین شکل مالکیت، مالکیت قبیلهاى است. این نوع مالکیت با مرحلهی رشدنیافتهی تولید که در آن افراد از طریق شکار و ماهیگیرى، دامپرورى، یا دست بالا، با کشاورزى گذران مىکنند، مطابق است. حالت اخیر مستلزم وجود تعداد زیادى اراضى بایر است. تقسیم کار در این مرحله کماکان بسیار ابتدایى است و منحصر به گسترش بعدى تقسیم طبیعى کارى که در خانواده وجود دارد، مىباشد. بنابراین، ساختار اجتماعى گسترش خانواده به: رؤساى قبایل پدرسالار و زیردست آنان، اعضاء قبیله و سرانجام به بردگان محدود مىشود. بردگى مُضمر در خانواده بتدریج با افزایش جمعیت، رشد مایحتاج و گسترش مناسبات خارجى، هم جنگ و هم دادوستد تکامل مىیابد.
دومین شکل، همانا مالکیت جماعتى باستان و مالکیت دولتى است که بهویژه از اتحاد چندین قبیله به یک شهر از طریق توافق یا فتح که کماکان با بردگى همراه است، ناشى مىشود. در کنار مالکیت جماعتى، مالکیت خصوصى منقول و سپس غیرمنقول تکامل مىیابد؛ اما بهمثابهی شکلى غیرطبیعى که تابع مالکیت مشاع است. اتباع جماعت خود صاحب اختیار بردگان خویشند و حتى به این خاطر به تنهایى وابسته به شکل مالکیت جماعتىاند و این مالکیت خصوصى جماعتى متشکل از اتباع فعالى است که در ارتباط با بردگان خود، ناگزیر به ماندن در این شکل خودبهخودى ماخود شده مشارکت هستند. بدین سبب کل ساختار جامعه بر این مالکیت جماعتى و همراه با آن، بر قدرت جماعت بنا شده و به همان میزانى که در آن مالکیت خصوصى غیرمنقول تحول مىیابد، دستخوش زوال مىشود.
بله


















