کتاب گیتار نوشتهی ضحی کاظمی مجموعهداستانکهایی دربارهی زندگی و مرگ، علوم ماوراءالطبیعه و جادو است. علاوه بر اینها این کتاب با دیدی متفاوت به مسائلی همچون مذهب و سنت میپردازد و حتی نگاهی گذرا به مضامین اجتماعی روز جامعهی ایرانی دارد. پایان این داستانکها بسیار غافلگیرکننده است و از خواندن آن شوکه میشوید.
دربارهی کتاب گیتار
کتاب گیتار مجموعهی هفتاد داستانک ایرانی نوشتهی ضحی کاظمی است. نویسنده با نگاهی متفاوت به جامعهی روز ایران و مفاهیمی همچون مذهب، عشق، امید، و جادو و علوم ماورایی پرداخته است. این کتاب ابتدا با نام «کفشهاتو جفت کن» با پنجاه داستانک منتشر شده بود که بعد از استقبال مخاطبانْ نویسنده بیست داستان دیگر نیز به مجموعه اضافه کرد و با نام جدید «گیتار» توسط نشر کوچه روانهی بازار شد.
لازم به ذکر است برخی از این داستانکها به زبانهای عربی، لهستانی و انگلیسی ترجمه و چاپ شدهاند.
کتاب گیتار مناسب چه کسانی است؟
خواندن این کتاب را به کسانی که وقت کمی دارند و درعینحال میخواهند داستانی شوکهکننده و جذاب، در ژانر اجتماعی مطالعه کنند توصیه میشود.
با ضحی کاظمی بیشتر آشنا شویم
ضحی کاظمی متولد تهران در سال 1361 است. دبستان را در تهران و راهنمایی و دبیرستان خود را در لندن انگلستان گذرانده. در دورهی کارشناسی در رشتهی مهندسی مواد و دورهی کارشناسی ارشد در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرده است. از سال 87 نویسندگی را بهطور جدی شروع کرد. جدا از کتابهایی که برای بزرگسالان نوشته است، در ژانر علمی تخیلی و فانتزی نیز برای نوجوانان فعالیت میکند. ضحی کاظمی اکنون به عنوان دبیر و عضو هیئتمدیرهی انجمن صنفی داستاننویسان تهران فعالیت دارد. از جمله آثار معروف او میتوان به کتاب «آغاز فصل سرد»، «سال درخت»، «گیتار» و مجموعهی «آدم نباتیها» اشاره کرد. کتاب سال درخت در سال 1395 توسط کارولین کراسکری به زبان انگلیسی ترجمه و چاپ شد.
در بخشی از کتاب گیتار میخوانیم
حوصلهی کلیگویی نداشتم. اصلاً اعتقادی نداشتم.
گفتم فقط وضعیت مالیام را بگو.
گفت: «در حال حاضر وضعیتت خوب نیست.»
گفت: «میخواهی از استادم برایت ذکر بگیرم. فقط حتماً باید انجام بدهی.»
خیلی مستأصل بودم. ضرری که نداشت. قبول کردم.
فردا شبش، زنگ زد و اسم دقیق من و مادرم را پرسید.
شب بعدش، ذکر و تعدادش را به من گفت.
یکهفتهای میشد ذکر میگفتم، هر شب سر وقت و بهتعداد.
گره مالیام داشت باز میشد که خوابهایم شروع شد. من که هیچوقت خواب نمیدیدم، هر شب، یکی از رفتگان فامیل را در خواب ملاقات میکردم.
مادربزرگ مادرم را دیدم. پیغامی برای عموی مادرم داشت. به عموی مادرم که زنگ زدم و پیغام را دادم، خیلی تعجب کرد.
بله























