داستان شاید دو جنبه اساسی دارد. جنبه اول بعد انسانی و شخصیت های داستان هست. لنی که از قوای جسمانی عالی برخوردار هست، هوش کمی دارد ولی احساسی قوی و جرج با قوای جسمانی متوسط هوش عالی واحساسی ضعیف تر داستان در واقع حول یک چرخش یا نزاع دیالکتیکی بین این دو شخصیت و تضادهای ظاهری و وجودی آنهاست. زوج لنی و جرج در کنار هم تکمیل میشوند. اما هر یک به تنهایی راهی برای رسیدن به آرمان خود که همان مزرعه هست ندارند. لنی با کم هوشی خود نمیتواند به آن برسد و جرج با قدرت بدنی ضعیف خود باید سالها تلاش کند برای بدست آوردن آن آرمان و آرزو. لنی نماد احساس پاک انسانی است بدون پلیدی و نیت ناپاک و به دنبال چیزهای لطیف در دنیای پیرامون خود هست و جرج عاقل مردی که به دنبال منفعت و رسیدن به رفاه در دنیا جهان هر دو کاملا متفاوت است لنی فارغ از هیاهوی دنیوی است و حتی آرزوی کوچک انسانی خود را دارد ولی جرج به شدت نگاه مادی و دنیوی دارد. هر دو تلاش میکنند برای رسیدن به آن مزرعه اما نیت هر یک کاملا متفاوت و متناقض همدیگر هست. سوال مهم که داستان مطرح میکند این است که هوش مهم تر است یا حس؟ آرمان مادی اهمیت دارد یا آرمانی که حس خوش آیند به آدمی میدهد؟ و تمام داستان در یک نزاع دیالکتیکی بین این تضاد هاست. دیالکتیکی که نتیجه اش انسانی و انسان ساز هست آدمی را به تفکر وامی دارد و انسانیت را از دریچه زیبایی به تصویر میکشد. جنبه دوم داستان درباره تفاوت طبقاتی است که آرزوهای مردم عادی را در همان مرحله آرزو باقی میگذارد و توان استقلال را از آدمی میگیرد گویی که همیشه باید بنده اربابی بود و توجیه این بندگی همان امید به استقلال رسیدن است که این مسأله هم به زیبایی در داستان نفی میشود بدین معنی که استقلال با بندگی به دست نمی آید
این سومین کتابی بود که از جان اشتاین بک می خوندم بعد از شرق بهشت و خوشه های خشم و این بار سومین شاهکار این نویسنده رو خوندم با اینکه این کتاب در مقایسه با دو کتاب دیگه حجم کمتری داشت ولی پر از مفهوم و عمق داستانی بود که در پرده ی داستانی به ظاهر ساده اما پر محتوا گنجانده شده بود. واقعا داستانی بود که فکر منو تا مدتی درگیر خودش کرد و حقیقتا دوستش داشتم خطر اسپویل: پایان داستانش تلخ بود اما دوست داشتنی اشتاین بک مرزهای بین خوب و بد را تار می کند و شما رو سردرگم که آیا کار جورج منصفانه بود یا نه؟ اگه جورج لنی رو نمی کشت چه اتفاقی می افتاد؟ خب دوباره تو مخمصه و گرفتاری های ناشی از وجود لنی میشد و پیامد رفتار های بدون نیت اشتباه لنی رو میدید و باعث میشد هم از موفقیت بیشترش جلوگیری شود و هم به دیگران آسیب بزند و از طرفی مثل بقیه تنها نمی ماند و وقتی که جورج لنی رو کشت باعث شد تنها باشه و رویای قطعه زمینی که متصور شده بودند به نابودی کشیده بشود و جورج مثل بقیه تنها بمونه پس حقیقتا نمیشد کار جورج را درست یا نادرست دانست و این هنر شگفت انگیز جان اشتاین بک است من که خیلی لذت بردم امیدارم برای شما هم همینطور باشد. 🌹
کتاب «موشها و آدمها» رو با کنجکاوی شروع کردم و باید بگم برام تجربهای ترکیبی بود؛ از یه طرف فضای داستان و رابطه بین دو شخصیت اصلی، یعنی جورج و لنی، برام تأثیرگذار و انسانی بود. اون حس تنهایی، امید و رؤیای زندگی بهتر خیلی خوب منتقل شده بود. اما از طرف دیگه، ریتم کند داستان و بعضی دیالوگها باعث شدن که گاهی حوصلهم سر بره.
در کل، کتاب ارزشمندی بود که نگاه خاصی به دوستی، تنهایی، و رویاهای بربادرفته میندازه، ولی شاید بیشتر برای کسایی جذاب باشه که دنبال فضای عمیق و تفکر برانگیز باشن، نه داستانهای پرهیجان.
با اینکه از اول داستان میشد حدس زد که چه بلایی ممکنه لنی سر زن کورلی میتونه بیاره ولی باز هم داستان برای من غم انگیز و شوکه کننده به پایان رسید، مرگ لنی میتونه نمادی از مرگ رویاهای انسانهای بی کس و ساده دل باشه، که هرچه تلاش میکنند برلی اهدافشون ولی کمتر نتیجه میبینن و چه بسا ممکنه که هرگز به آرزو و اهدافشون نرسند و احساس میکنم که لنی در خلال این داستان به این نتیجه رسیده بود که هرگز به آرزوهاش نمیرسه ولی دوست داشت که مدام تکرارشون کنه و تصورشون کنه...
رمان با وجود داشتن نثری روان و ساده داستانی پیچیده و عمیق در دلش داشت که میشد ساعتها بهش فکر کرد... نویسنده واقعیت تلخ زندگی رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود انسانهایی که با رویاهای خود بیدار میشوند و میخوابند و زندگی میکنند و میمیرند... خواندن این رمان واقعا لذت بخش بود و نثر روانش مطالعه رو سخت نمیکرد دوست داشتم خط داستانی کمی بیشتر ادامه پیدا کنه ولی پایان باز کتاب قضاوت رو بدست خواننده میسپره که این خودش هم جالب میتونه باشه
تنها کسانی این قصه رو درک میکنن که هرروزبه امید ساختن زندگیشون تلاش میکنن اما واقعیت زندگی یه چیز دیگست،، بقولی اگه منبعی نباشه پرکردنی درکارنیست واگرهم باشه بایدخودتو نابودکنی تابه رویات برسی. وقتی از طایفهای باشی که دارای مال واملاک باشی راحتتر میتونی چیزی روکه میخوای بسازی اما ازنقطه صفرشروع کردن سخته وهمش درگیرآرزوهاتی وهرچی تلاش میکنی بیشترعقب میافتی
واقعا که خیلی خیلی عالی بود....
رابطه آدمها توی شرایط وزمانهای مختلف چقدر میتونه خوب وزیبا یازیبا وشکننده ویا حتی بسیار احساسی ودر عین حال اجباری وشکننده باشه!!!!!
تاکسی کتاب رو نخونه نمیدونه از چی حرف میزنم...
خودتون کتاب رو بخونیدوخودتون قضاوت کنید....
اول که اسم کتاب با داستانش خیلی ارتباط نداره. ولی به نظرم جدا از داستان، این ماجرا حتما یه موضوع از فلسفه زندگی در خودش داره. آرزوی داشتن یه زندگی عادی که شاید خیلی ها حتی فکرش هم به ذهنشون خطور نکرده، دوستی، دلسوزی، دشمنی و ترس همه این مفاهیم در داستان بود.
عالی بود و من در این کتاب به عمق زندگی فلاکت بار کارگران مهاجری که همه در حسرت رسیدن به آرزوهایشان بودند پی بردم و اینکه چه رویاهای ناتمامی را در ذهنشان پرورش دادند خصوصا لنی و این نمونهای از شاهکار به تصویر کشیدن روزمرگیهای بی خانمان هاست.....
رمانی کم حجم که در عین حال پر از مضامین قوی مثل دوستی، تنهایی، رویا پردازی، نژاد پرستی، اختلافات طبقات اجتماعی و... هست. گاهی ممکنه ضربه آخرو از کسی بخوری که معتمدترین آدم زندگیت بوده و همیشه قشنگترین آینده رو برات تصویرسازی میکرده، هر چند با نیت خیر🙃
رمانی ساده و روان وبی پیرایه اما نه در حد شاهکار ادبی. واقعیت تلخی از آدمهای تنها وبی نصیب از داشتن یک زندگی خوب وخوش ودلخواه که همواره در چنگ سادگی وفقر مادی ومعنوی خویش اسیرند و محکوم بادامه زندگی با همین چه هستند و دارند
قصه تمام ارزوهای به دل مانده و دوستیهای بی حاصلی که روزگاری امید و پناه هر کسی میتوانست باشد قصه شرایط همه چیز رو عوض میکنه حتی دوستی عشق و محبت را ناکامی سختی و تلاش بیهوده برای رسیدت به هیچ تمام ماجرای این کتاب غم انگیز بود
بسیار عالی بود خیلی خیلی ناراحت شدم که عده ای آرزوها و رویاهاشونو باید با خودشون به دنیای دیگه ببرن وعده ای این دنیا رو ببلعن و بالا بیارنشه میشه همینطور بوده هست و خواهد بود 😥ترجمه عالی بود با تشکر از کتابراه
نمیدونم واقعا چی میشه گفت از یک سمت بنظرم کتاب بانمک و باحالیه و یک چیزاییم در قالب داستان بهت میفهمونه که پذیرشش مهم و گاهی سخته از یک سمت دیگه خیلی روند کندی داره و یکم حوصله سر بره. خلاصه که خوندنش خالی از لطف نیست
رمانی زیبا در مورد دو نفر یکی شیرین عقل ودیگری عاقل ودر عین حال مهربان واز خود گذشته که نشان میده آدم با دو شخصیت متفاوت هیچ وقت نمیتونن یه هدف داشته باشن ودر کنار هم بودنشون هیچ فایدهای جز دردسر نداره
دوستش دارم، میشه بعد خواندن کتاب ساعتها به این دو دوست فکر کرد و جنبههای مختلف فلسفی و اخلاقی زندگی انسان رو کاوش کرد و جواب سوالات رو خودت بدی و از خودت بپرسی جای اونا بودی چیکار میکردی، یا بازیهای زندگی و...
کتاب بدی نبود. باتوجه به تعریفهایی که ازش شنیده بودم انتظار چیزی خارق العادهای داشتم. منکر داستان خوبش نمیشم، اما پایانش باز بود دراین حد که میتونی آخرش از خودت سوال کنی (خب که چی حالا)
این کتاب ارزش خواندن دارد چرا که نویسنده بخوبی درباره نیاز آدمها به داشتن ارتباط برای دوری از تنهایی اشاره میکنه و اینکه داشتن هدف چقدر میتونه به آدم انگیزه بده
یک رمان از دو ذهن یک شیرین عقل و یک رویا پرداز و نهایتا نومیدی رویا پرداز و این که یک شیرین عقل مانعی برای او هست و شاید اینگونه این شیرین عقل به آرزوی خود برسد.