نقد، بررسی و نظرات کتاب موشها و آدمها - جان اشتاین بک
4.4
127 رای
این سومین کتابی بود که از جان اشتاین بک می خوندم بعد از شرق بهشت و خوشه های خشم و این بار سومین شاهکار این نویسنده رو خوندم با اینکه این کتاب در مقایسه با دو کتاب دیگه حجم کمتری داشت ولی پر از مفهوم و عمق داستانی بود که در پرده ی داستانی به ظاهر ساده اما پر محتوا گنجانده شده بود. واقعا داستانی بود که فکر منو تا مدتی درگیر خودش کرد و حقیقتا دوستش داشتم خطر اسپویل: پایان داستانش تلخ بود اما دوست داشتنی اشتاین بک مرزهای بین خوب و بد را تار می کند و شما رو سردرگم که آیا کار جورج منصفانه بود یا نه؟ اگه جورج لنی رو نمی کشت چه اتفاقی می افتاد؟ خب دوباره تو مخمصه و گرفتاری های ناشی از وجود لنی میشد و پیامد رفتار های بدون نیت اشتباه لنی رو میدید و باعث میشد هم از موفقیت بیشترش جلوگیری شود و هم به دیگران آسیب بزند و از طرفی مثل بقیه تنها نمی ماند و وقتی که جورج لنی رو کشت باعث شد تنها باشه و رویای قطعه زمینی که متصور شده بودند به نابودی کشیده بشود و جورج مثل بقیه تنها بمونه پس حقیقتا نمیشد کار جورج را درست یا نادرست دانست و این هنر شگفت انگیز جان اشتاین بک است من که خیلی لذت بردم امیدارم برای شما هم همینطور باشد. 🌹
کتاب «موشها و آدمها» رو با کنجکاوی شروع کردم و باید بگم برام تجربهای ترکیبی بود؛ از یه طرف فضای داستان و رابطه بین دو شخصیت اصلی، یعنی جورج و لنی، برام تأثیرگذار و انسانی بود. اون حس تنهایی، امید و رؤیای زندگی بهتر خیلی خوب منتقل شده بود. اما از طرف دیگه، ریتم کند داستان و بعضی دیالوگها باعث شدن که گاهی حوصلهم سر بره.
در کل، کتاب ارزشمندی بود که نگاه خاصی به دوستی، تنهایی، و رویاهای بربادرفته میندازه، ولی شاید بیشتر برای کسایی جذاب باشه که دنبال فضای عمیق و تفکر برانگیز باشن، نه داستانهای پرهیجان.
در کل، کتاب ارزشمندی بود که نگاه خاصی به دوستی، تنهایی، و رویاهای بربادرفته میندازه، ولی شاید بیشتر برای کسایی جذاب باشه که دنبال فضای عمیق و تفکر برانگیز باشن، نه داستانهای پرهیجان.
با اینکه از اول داستان میشد حدس زد که چه بلایی ممکنه لنی سر زن کورلی میتونه بیاره ولی باز هم داستان برای من غم انگیز و شوکه کننده به پایان رسید، مرگ لنی میتونه نمادی از مرگ رویاهای انسانهای بی کس و ساده دل باشه، که هرچه تلاش میکنند برلی اهدافشون ولی کمتر نتیجه میبینن و چه بسا ممکنه که هرگز به آرزو و اهدافشون نرسند و احساس میکنم که لنی در خلال این داستان به این نتیجه رسیده بود که هرگز به آرزوهاش نمیرسه ولی دوست داشت که مدام تکرارشون کنه و تصورشون کنه...
رمان با وجود داشتن نثری روان و ساده داستانی پیچیده و عمیق در دلش داشت که میشد ساعتها بهش فکر کرد... نویسنده واقعیت تلخ زندگی رو خیلی خوب به تصویر کشیده بود انسانهایی که با رویاهای خود بیدار میشوند و میخوابند و زندگی میکنند و میمیرند... خواندن این رمان واقعا لذت بخش بود و نثر روانش مطالعه رو سخت نمیکرد دوست داشتم خط داستانی کمی بیشتر ادامه پیدا کنه ولی پایان باز کتاب قضاوت رو بدست خواننده میسپره که این خودش هم جالب میتونه باشه
تنها کسانی این قصه رو درک میکنن که هرروزبه امید ساختن زندگیشون تلاش میکنن اما واقعیت زندگی یه چیز دیگست،، بقولی اگه منبعی نباشه پرکردنی درکارنیست واگرهم باشه بایدخودتو نابودکنی تابه رویات برسی. وقتی از طایفهای باشی که دارای مال واملاک باشی راحتتر میتونی چیزی روکه میخوای بسازی اما ازنقطه صفرشروع کردن سخته وهمش درگیرآرزوهاتی وهرچی تلاش میکنی بیشترعقب میافتی

لنی نماد احساس پاک انسانی است بدون پلیدی و نیت ناپاک و به دنبال چیزهای لطیف در دنیای پیرامون خود هست و جرج عاقل مردی که به دنبال منفعت و رسیدن به رفاه در دنیا جهان هر دو کاملا متفاوت است لنی فارغ از هیاهوی دنیوی است و حتی آرزوی کوچک انسانی خود را دارد ولی جرج به شدت نگاه مادی و دنیوی دارد. هر دو تلاش میکنند برای رسیدن به آن مزرعه اما نیت هر یک کاملا متفاوت و متناقض همدیگر هست.
سوال مهم که داستان مطرح میکند این است که هوش مهم تر است یا حس؟ آرمان مادی اهمیت دارد یا آرمانی که حس خوش آیند به آدمی میدهد؟ و تمام داستان در یک نزاع دیالکتیکی بین این تضاد هاست. دیالکتیکی که نتیجهاش انسانی و انسان ساز هست آدمی را به تفکر وامی دارد و انسانیت را از دریچه زیبایی به تصویر میکشد. جنبه دوم داستان درباره تفاوت طبقاتی است که آرزوهای مردم عادی را در همان مرحله آرزو باقی میگذارد و توان استقلال را از آدمی میگیرد گویی که همیشه باید بنده اربابی بود و توجیه این بندگی همان امید به استقلال رسیدن است که این مسأله هم به زیبایی در داستان نفی میشود بدین معنی که استقلال با بندگی به دست نمیآید