نجمه عزیزی بندرآبادی در کتاب فصل تحصیلی ما: مروری بر یافتههای یک دانشجو در دانشکده معماری یزد، خاطرات دوران تحصیلش را به رشته تحریر درآورده است. این اثر خواندنی با رگههایی از طنز، خودکاوی، شادی، اندوه، بیم و امید در بازهی زمانی سال 1373 تا 1381 روایت میشود.
دربارهی کتاب فصل تحصیلی ما:
شروع تحصیل نجمه عزیزی بندرآبادی در رشتهی معماری دانشگاه یزد، مرزی واضح و نقطهی عطفی آشکار در زندگیاش به شمار میرود؛ مرزی که زندگی او را به دو قلمرو قبل و بعد از آن تفکیک میکند. تحصیل آکادمیک معماری در خانهی تاریخی رسولیان، طعمی ویژه از زیستن و آموختن را به او آموخت و سالها شوق به اشتراک گذاشتن این احساسات درونیاش را داشت تا اینکه در آستانه چهل سالگی به سمت نوشتن کتاب فصل تحصیلی ما (Our Educational Life) سوق یافت. آنچه در این اثر نوشته شده غالباً بر مستندات و اتّفاقات واقعی استوار است، اما به اقتضای قالب داستانی آن، گاهی خیال نیز جولانی داشته و مخیر بوده که رویدادی را در زمان یا مکان قدری جابهجا کند یا بیافریند.
کتاب فصل تحصیلی ما مناسب چه کسانی است؟
این اثر راهنمای باارزشی است برای مدرسین معماری و آنان که وجه هنری معماری را به خوبی میشناسند. مطالعهی این کتاب به تمام دانشجویان معماری به ویژه مبتدیان و همچنین علاقهمندان به کتابهای خاطرات و داستان توصیه میشود.
در بخشی از کتاب فصل تحصیلی ما میخوانیم:
بیدار که شدم، دیدم متأسّفانه، نمردهام، حتّی تب هم ندارم! بسختی از جا برخاستم. صدای رادیو میآمد. حوصلهی مجری خوشحال و مثبت و پرانرژی رادیو را نداشتم،. خیز برداشتم که با ضربهای محکم، ساکتش کنم؛ امّا متوجّه شدم که آنروز خیلی هم سرحال نیست. گوش تیز کردم و فهمیدم که یکی از مراجع تقلید به رحمت خدا رفته است و خدایا! چه میشنیدم؟ امروز تعطیل عمومی اعلام شدهاست. یکباره روح در تنم دمیده شد از جا پریدم و با دست و روی نشسته و گیس پریشان به پاکوبی و دست افشانی پرداختم.
با اینکه این را میدانستم که خوشحالیم بابت تعطیلی است و ربطی به فوت آن بندۀ خدا ندارد، برای فرار از عذاب وجدان فاتحهای برایش خواندم و زبان به درد دل با او گشودم: "خدا رحمتت کند. ماموریتت در این جهان روزی به پایان رسید که من شدیدا به تعطیلی آن نیاز داشتم به برکت گشایشی که در کارم به من هدیه کردی آرزو میکنم روزگار خوشی در جهان جاودان منتظرت باشد.
تعطیلی فوقالعاده چسبید امّا به هرحال دوباره خیلی زود به جلسهی بعد رسیدیم. نه میشد به مرگ کس دیگری امید داشت و نه به فراموشکاری استاد. یک باره یادم افتاد که از امتیاز نفر بیستمیام اساسی استفاده کنم، گفتم: "میرم، امّا دست خالی و هیچ کاری هم نمیکنم، فقط تا میتوانم عصبی کننده میخندم. " سربلند و خوشحال و دست خالی راهی دانشکده شدم.
بله

















