شهرام مجد در کتاب حکایتهای ملانصرالدین، مجموعهای از داستانهای آموزنده و جذاب این شخصیت مشهور و محبوب را گردآوری کرده که با بیانی طنز و سرگرم کننده نوشته شده است.
با شخصیت محبوب ملانصرالدین بیشتر آشنا شویم:
حتما این جمله را خیلی وقتها در مورد ملانصرالدین شنیدهاید؛ او میتواند همه کس باشد و هیچ کس نباشد! چرا؟ زیرا مردم در هر گوشهای از جهان اسلام به او یک لقبی دادهاند و میگویند که او برای آنان است. برای مثال اعراب به او حجا میگویند و ادعا دارند که به آنها تعلق دارد. فارسها لقب ملا به او دادهاند و میگویند که مال ماست. ترکها نام او را خوجا گذاشتهاند و عقیده دارند مال آنهاست. برای اینکه این دعوا را به پایان برسانیم باید گفت که ملانصرالدین نه برای اعراب، نه برای فارسها و نه برای ترکهاست؛ او متعلق به همهی مردم مشرق زمین و جهان اسلام است.
قصههای ملانصرالدین طنزهای تلخ و شیرینی هستند که علاوه بر خنداندن شما نکات آموزندهای را یاد میدهند که میتوانید آنها را در زندگیتان به کار ببرید. تعداد زیادی از مردمان، لطایف و قصههای او را شنیدهاند و حتی بعضی از آنها را به خاطر سپردهاند.
ملانصرالدین به شوخ طبعی و دانایی شهرت داشت. او قادر بود که به هر چیزی فکر کند، آن را به زبان بیاورد و هرکاری که دوست داشت را انجام دهد. روایتهای او طنزهای آموزندهای هستند که شما را ساعتها به فکر فرو میبرند.
شهرت ملانصرالدین حتی به کشورهای اروپا، آلمان و ایتالیا رسیده است و داستانهایش به زبانهای مختلفی ترجمه شدهاند. حکایاتی که هر کدام از آنها چند سطح متفاوت دارند؛ سطح اول سرگرمکننده و خندهدار است و سطح دوم و سوم علاوه بر ارائهی نکاتی اخلاقی به آیین صوفی نیز اشاره دارد.
کتاب حکایتهای ملانصرالدین (Anecdotes of Mollansereddin) برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای افرادی مناسب است که به داستانهای طنز و آموزنده علاقه دارند.
در بخشی از کتاب حکایتهای ملانصرالدین میخوانیم:
مریدی از ملا نصرالدین پرسید:
-" چطور مرشد عرفان شدید؟"
ملا نصرالدین گفت:" همه ما میدانیم در زندگی چه باید بکنیم، اما هیچ وقت این موضوع را نمیپذیریم.
برای درک این واقعیت مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم.
یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر میکردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلو من ایستاد.
خواستم از جلو من کنار برود و دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد.
فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد.
شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.
مدام احساس میکردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.
چند هفته گذشت و از او پرسیدم:" استاد بگو چه کار باید بکنم؟"
پاسخ داد:" اما من فکر میکردم تو مرشدی!"
بله


















