کتاب هیچ چیز با لبخند تمام نمیشود نوشته ابراهیم نیرومند، مجموعهای از چند داستان کوتاه است که با نثری روان و جذاب به رشته تحریر درآمدهاند.
در بخشی از کتاب هیچ چیز با لبخند تمام نمیشود میخوانیم:
خیالت تخت، فکر همهجاشو کردم.
حتی این چند کلمه هم نتوانست روزنه را از غرق شدن در دریای پیشامدها نجات دهد.
- عزیزم، حواست کجاست؟
روزنه به زحمت لبخندی زد و بیمیل دستان او را نوازش کرد.
عزیزخانم هِرّوکرکنان، در حالی که زیر لب بد و بیراه نشخوار میکرد و خشمش را به صورتش کشیده بود از پلههای زیر زمین بالا آمد.
- سلام مادرجان.
- هنوز که اینجایی، پاشو برو الان آقاش میاد، خوش نداره تو رو ببینه.
کارون طول مسیر حیاط دوباره برنامهاش را مرور کرد و روزنهی یخزده لبخند تقلبی را به سکوتش گره زده بود.
شب عجیبی بود، هر دو بیدار بودند.
یکی خسته از شماتت اطرافیان و دیگری مشوّش از پیشامدهای پیش رو.
صبح زود به محل قرار رفت. نگرانتر از حالا تا این لحظه از زندگیش سراغ نداشت.
بله

















