کتاب آنچه در کردستان گذشت نوشته فروغ اصطهباناتی، داستانی اجتماعی است که قصه زندگی چند خانواده و اتفاقات میانشان در شهر کردستان را روایت میکند.
در بخشی از کتاب آنچه در کردستان گذشت (what happened in kurdistan) میخوانیم:
پائیز شیراز بود و خیابانهای رنگارنگ و محسن که ساکش را در دست گرفته بود و دم در خوابگاه منتظر بود مریم بیاید و دوباره چشمان سیاه و هیکل کشیده و بلند بالایش را ببیند. از دو ماه پیش این چشمهای زیبا را در قلبش ذخیره کرده بود، از طرفی یاد حرفهای محمد میافتاد و تردیدی سمج در تک تک یاختههایش ولو میشد.
ظهر نزدیک شد و هوا رو به گرمی میرفت. بعد از یک ربع انتظار مریم از خوابگاه بیرون آمد و از دیدن محسن تعجب کرد:
- آقا محسن شما کجا اینجا کجا؟
محسن میخندید. صورتش سرخ شده بود و این سرخی صورت سرآغاز یک عشق پر شور و آتشین بود که تکرار لحظههایش مشکل خواهد بود.
- مریم نتوانستم، نتوانستم دوری شما را تحمل کنم آمدم شما را ببینیم و یک جواب از شما بگیرم و بروم.
- خب بپرسید.
- با من ازدواج میکنی؟
- تعجب نکردم. ولی این سوالی نیست که بشود فوراً جواب داد دو سه روز به من مهلت بدهید فقط من نیستم خانوادهام هم هستند.
- تا قیامت هم باشد صبر میکنم!
بله




















