سعید گل محمدی در کتاب هفت خوان موفقیت - جلد سوم، سعی دارد تا با روایت داستانها و همچنین بیان جملات انگیزشی، در زندگی حال و آیندهی شما تغییرات مثبتی ایجاد کند.
گاهی دل انسانها تیره و ابری میشود، گاهی هم روحشان وارد اقلیم شب میشود، اما روح، سپیدهای نیز دارد. شما دائماً در چرخهای از شب و روز، مرگ و تولد و تابستان و زمستان در حرکت هستید. سعادت در گرو آن است که بدانید شما هیچ کدام از اینها نیستید. بدین ترتیب، انسان به صلح و صفا با خود و هستی میرسد.
هماهنگی با قطبهای متضادِ زندگی، شورآفرین است. کتاب هفتخوان موفقیت - جلد سوم (seven chapters of success 3) به شما نشان میدهد که اگر بدانید چطور با احساسی از سعادت و شادمانی زندگی کنید، روحتان خواهد بالید؛ در غیر این صورت شبیه دانهای میشوید که هرگز درخت نمیشود. اگر درخت نشود و شکوفه و میوه ندهد، زندگی بیحاصل و بیهودهای خواهد داشت.
جملات برگزیده کتاب هفت خوان موفقیت - جلد سوم:
- سرنوشت آدمی، یگانه «طرح نوشتِ» نانوشتهای است که حروف آن بعد از خواندن رموز آن ظاهر میشود.
- اگر نسبت به کارتان شور و شوق نداشته باشید، با شور و شوق شما را اخراج خواهند کرد.
- بیشتر افراد مسیر راحت را در زندگی برمیگزینند، ولی در عوض از کامیون اهداف واقعی خود دورتر و دورتر میشوند.
- قبل از آنکه کیف پولتان را از فقیر به ثروتمند تبدیل کنید، باید ذهنتان را از فقیر به ثروتمند تبدیل کنید.
- درختان بزرگ و تنومند در مقابل بادهای شدید خرد میشوند، اما ساقههای نی با انعطاف خم میشوند و بعد از طوفان، دوباره قامت راست میکنند.
- هرگونه بیماری در جسم، نشانهی نوعی ناپاکی در ذهن است. هرگز به علت پاکی و خوبیهایتان بیمار نمیشوید. بیماری نمایانگر بیقراری و ناآرامی ذهن است.
در بخشی از کتاب هفتخوان موفقیت - جلد سوم میخوانیم:
روزی دو بازرگان به حساب معاملههایشان میرسیدند. در پایان، یکی از آن دو به دیگری گفت: «طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم.»
بازرگان دیگر گفت: «اشتباه میکنی! تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟»
آن دو بر سر نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند، اما باز هم اختلاف، سر جایش ماند. هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم درگیر بودند. سرانجام بازرگان اولی خسته شد و گفت: «بسیار خب! تو درست میگویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به هدر رفت.» سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت و به سمت خانهاش به راه افتاد. شاگرد بازرگان اول، پشت سر بازرگان دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت: «آقا، انعام من چی شد؟»
بازرگان ده دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت، بازرگان اولی به او گفت: «مگر تو دیوانهای پسر؟! کسی که بهخاطر نیم دینار، یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام میدهد؟!»
شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد. آن مرد خیلی تعجب کرد و به دنبال همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید: «آخر تو که به خاطر نیم دینار اینهمه بحث و سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟!»
بازرگان دومی پاسخ داد: «تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند، در واقع به اندازهی نیمی از عمرش زیان کرده است، چون تجارت و بازرگانی حکم میکند که هیچ مبلغی نباید نادیده گرفته شود و همهچیز باید به حساب آورده شود، اما اگر کسی موقع بخشش و کمک به دیگران، گرفتار بیانصافی و مالپرستی شود و از کمک کردن خودداری کند، نشان داده که پستفطرت و خسیس است، پس من نه میخواهم به اندازهی نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پستفطرت و خسیس باشم.»
بله























