کتاب دیار عیاران: جلوههای فرهنگ عامه در داستان سمک عیار نوشته منصوره گرجی، گوشههایی از فرهنگ عامه در گذشته مانند فرهنگ پادشاهان و دربار، جشنها و عزاداریها، آداب مهمانی و معاشرت، آداب و رسوم عیاران و بخشی از ارزشها و باورهای اجتماعی و فرهنگی را در جوامع سنتی ایران از طریق بیان آنها در داستان سمک عیار به تصویر میکشد.
مطالعه آثار کهن و قدیمی فارسی و داستانهای عامیانه در شناخت تاریخ یک قوم نقش بسیار مهمی دارند و میتوان آنها را از زاویههای گوناگون مثل فرهنگی و اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد. با این ارزیابیها شما میتوانید با بخش بزرگی از آداب و رسوم، باورها و آیینها، تحولات اجتماعی، تغییر و تحول باورها و تداوم قسمتی از سنتها آشنا شوید.
داستانهای کهن نکات بسیار جذابی درباره اوضاع اجتماعی، اداری، فرهنگی و آداب و رسوم آن دوره را بیان میکنند. کتاب سمک عیار یکی از منابعی است که به عیاری و عیاران و اهمیت و تأثیر آن در جامعه میپردازد.
سمک عیار از داستانهای کهن فارسی است که به صورت شفاهی و سینه به سینه در بین نسلها نقل شده و داستان یکی از پسرهای پادشاه حلب را روایت میکند که عاشق دختر پادشاه چین شده و به همین دلیل به جنگ با شاه ماچین میرود. بیشتر اتفافات این کتاب در چین و ماچین رخ میدهد.
منصوره گرجی در کتاب دیار عیاران به نقد و تحلیل داستان سمک عیار میپردازد. او در این اثر به سه سوال اصلی میپردازد و تلاش میکند پاسخ آنها را بیابد. اول اینکه آیا این داستان از آداب و سنن جاری در جامعه به عنوان یک داستان کهن برخوردار است؟ سوال دوم اینکه نویسنده داستان بیشتر از چه عنصر فرهنگی استفاده کرده و سوم اینکه کدام یک از این عناصر فرهنگی همچنان در بین مردم رواج دارد؟
خواندن کتاب دیار عیاران به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
افرادی که به داستانهای عامیانه و فرهنگ و آداب و رسوم کهن علاقهمندند، این کتاب میتواند برایشان جذاب و خواندنی باشد.
در بخشی از کتاب دیار عیاران میخوانیم:
سمک عیار به شهر شمشاخ میرود و پس از آنکه به جهانافروز، دختر شاه شمشاخ، قول میدهد که سر قوقاش را برای او بیاورد، هنگام نشستن در پیش دختر به او میگوید:
«ای دختر دست به من ده.» دختر دست به وی داد. گفت: «به گواهی یزدان و به حضور مادر و پدرت و دایه، که این جایگه حاضرند، مرا به برادری قبول کردی؟» دختر گفت: «کردم. بدین جهان و بدان جهان.» عالمافروز گفت: «من تو را به خواهری پذیرفتم.»
البته، چندین جای به مادرخوانده و فرزندخواندگی نیز اشاره شده است. در بخشی از داستان رابین (یکی از غلامان کاوه) گلبوی (زن فرخروز) را میدزدد و به دنبال پناهگاهی برای پنهان کردن وی است.
با خود گفت: «کجا روم. هر کجا که روم شهر جام است و مرا میشناسند... » تا اندیشه کرد او را یاد آمد که مادرخواندهای هست در شهر حامیه. گفت: «به سرای وی روم که اگر ده سال باشد، آن جا نعمت هست... »
آتشک گفت: «ای پهلوان، مادرخواندهای دارم، در این نزدیکی سرای اوست. اما دیری است تا او را ندیدهام.»
آن پیرزن گفت: «من شوهر ندارم و فرزند نیست و نام من شمامۀ دلال است. دلالگی کنم و هیچ کس ندارم بهجز پسرخواندهای.»
بله

















