کتاب سکانس آخر نوشته منیره سلیمان زاده مقدم، مجموعهای از 16 داستان کوتاه است که محتوایی اجتماعی و عاشقانه دارند. داستانها با لحنی صمیمی و با قلمی روان نوشته شده است.
در بخشی از کتاب سکانس آخر میخوانیم:
از داخل پنجرهی اتوبوس به مغازهها و خیابانها خیره میشوم. برای رسیدن به محل کارم، باید هر روز این مسیر تکراری را طی میکردم. خیابان پر بود از هیاهوی آدمهای در حال رفتوآمد. با آمدن مادر و دختری هفت - هشتساله داخل اتوبوس، توجهم به آنها جلب شد. آنها روی صندلی روبهرویی من نشستند. دختربچه مقنعهی سفید با تور گیپور زرشکی سرش کرده بود و کولهی مدرسهاش را پشتش انداخته بود و مانتو زرشکی تنش کرده بود. مادرش رو به من کرد و گفت: «خانم شال نمیخوای؟ شالهای خوبی دارم، پونزدهتومن مغازه رو دهتومن میدم. هر دو روش رو میتونی سرت کنی. رنگهاش هم شادن.»
به صورت زن خیره شدم سنش به سی - سی و پنج میخورد. مقنعه و چادر مشکی سرش کرده بود که موهای سیاهش به طور نامنظم از گوشهی مقنعهاش بیرون زده بود. یکی از شالها را دستم گرفتم که اگر به دردم بخورد، بخرم. از رنگ شال پوستپیازی خوشم آمد و خریدم. همان طور که پول شال را میدادم متوجه دختربچه شدم. او با انگشت، پوست لبهایش را میکند. به انگشتها و لب دختر نگاه کردم، خونی شده بودن. نسبت به آن دختر احساس ترحم داشتم و با ناراحتی به مادرش گفتم: «خانم، دخترتون داره تمام پوستهای لبش رو میکنه، لب و دستاش خونی شدن.»
بله
















