کتاب و تو چه میدانی درد یعنی چه؟ مجموعه شعری زیبا و دلنشین از شاعر ترک زبان سلیم باب اله اوغلو است که از مهمترین چهرههای جریان موج نو شعر جمهوری آذربایجان به شمار میآید.
آذربایجان پیوستگیهای تاریخی و فرهنگی عمیقی با ایران و مردم آن دارد. مردمی که در این گستره ساکن هستند از گذشتههای دور سرگذشتی یکسان و گروههایی از آنها زبان و دینی یکسان با ایرانیان داشتهاند.
سلیم باباله اوغلو متولد 1972 در شهر شیروان است. آتااول بهراماوغلو، شاعر و نویسندهی روزنامهی جمهوریت ترکیه، دربارهی شعرهای سلیم باب اله اوغلو اینگونه مینویسد:
«سلیم خیلی خوب میداند شعر از کجا سرچشمه میگیرد. او میداند شعر نه بازی با کلمات و تصاویر است و نه مجالی برای حرفهای گنده زدن. او میداند شعر نه حاضرجوابی است و نه هوس نمایش تشبیهات فریبنده. شعر او فن خطابه نیست، بلکه از صافی و طبیعت زندگی مکرر و بکر هر روزه زاییده میشود، زیرا زندگی روزمره وقتی همانگونه که هست به تصویر کشیده شود خود یک معجزه است و شاعر تلاش میکند بدون بر هم زدن این معجزه، آن را به واسطهی کلمات بر ما آشکار سازد».
اشعار سلیم حزن آلود هستند. در تمام آثار او، چه آنهایی که به طور مستقیم به حزن میپردازد و چه شعرهایی که مفاهیمی زیبا، شاد و امیدوارانه دارند، رگههایی عمیق از اندوهی گنگ احساس میشود. همچنین سلیم شاعری اندیشهورز است. فلسفیدن، آن هم از نوع شاعرانه، از دغدغههای مهم او در شعر است. از این رو آثارش غالباً شعری انتزاعی و درونگراست. او با کاویدن حافظه و گذشتهی خود و سرزمینش، و نیز کاوش در اعماق تاریخ و اندیشهی بشر، چیزهای گرانبهایی پیدا میکند و سپس با کلمات به آنها عینیت میبخشد.
آثار سلیم باباله اوغلو به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، روسی، آلمانی، لهستانی و چندین زبان دیگر ترجمه شده است. از مجموعه آثاراش میتوان به «تنها»، «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد»، «دفتر عکسهای الیاس گوچمن» اشاره کرد. همچنین کتاب «دفتر عکسهای الیاس گوچمن» او در سال 2000 یکی از پنج کتاب شعر برتر شناخته شده و «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» وی نیز به عنوان یکی از سه کتاب شعر برتر سال 2010 انتخاب شده است.
در بخشی از کتاب و تو چه میدانی درد یعنی چه؟ میخوانیم:
روزی میرسد که خورشید خواهد خندید
درست مثل خورشیدی که در نقاشیهای توست
وقتی میگویم خواهد خندید...
یعنی ما اینطوری خواهیم دید
روزی خواهد رسید، دخترم!
که میوهها از شاخههاشان نخواهند افتاد
پژمرده و مچاله نخواهند شد
و ما آنها را نخواهیم خورد، دخترم
وقتی میگویم نخواهیم خورد...
تو همچنان سیبی را که مادرت با شوق برایت پوست کنده است، بخور
وقتی آن روز فرابرسد
میوهها خوشطعمتر میشوند
و تو آن روز دختری عاقل خواهی بود
روزی خواهد رسید، دخترم
و تو خواهی فهمید که پدرها فقط میتوانند فرزندانشان را دوست بدارند
و به آنها دروغ نمیگویند
این را خیلیخیلی بعدها خواهی فهمید.
بله
















