داود على بابایى در کتاب گفتههای میرزاده عشقی، ابتدا زندگی و عقاید این شاعر غیور و چگونگی به قتل رسیدن وی را به رشته تحریر درآورده و سپس آثار او را دستهبندی کرده و آنها را مورد نقد و بررسی قرار داده است.
بخش آغازین کتاب به بررسی زندگی و مرگ میرزاده عشقی که به قلم چند تن از معاصرین وی نگاشته شده است، میپردازد و بخشهای بعدی نیز مقالات سیاسی، اجتماعی، انقلابی و انتقادی عشقی، نمایشنامههای وی، جمهوری نامه، اشعار سیاسی و اجتماعی، اشعار کلاسیک، مثنویات و هزلیات را مورد مطالعه قرار میدهد.
در تهوّر میرزاده عشقى ذکر همین نکته کافى است که به رجال سیاست و زمامداران وقت حملات سخت مىکرد. بر اثر اعتراضات شدیدش به حسن وثوق (وثوقالدوله) عاقد قرارداد 1919 میلادى ایران و انگلیس مدتى زندانى شد و از اشعار او به خوبى پیداست که تراوشهاى فکرى خود را با چه دل سوخته و خاطرى افروخته آشکار مىساخت.
عشقى اخلاقاً آدمى خوشمشرب، نیکو خصال و به مادیات بىاعتنا بود. زن و فرزندى نداشت با کمکهاى پدرى، خانواده، یاران و آزادیخواهان و بالاخره از درآمد نمایشهاى خود گذران مىکرد در آخرین کابینه نخستوزیرى حسن پیرنیا (مشیرالدوله) از طرف وزارت کشور به ریاست شهردارى اصفهان انتخاب گردید ولى نپذیرفت و همین مسئله مىرساند که او فقط عشق به مملکت و وطن خود داشت و اعتنایى به جاه و مقام نداشت.
میرزاده عشقى با تأسیس روزنامه قرن بیستم حملات خود را بر ضد هیئت حاکمه حکومت رضاخان شدت بخشید و با نوشتن مقالات تند انقلابى و سیاسى و نمایشنامهها و اشعار و هجو وابستگان رژیم، تحولى در فکر و ایده جامعه به وجود آورد او که از پشتیبانى ملکالشعراى بهار برخوردار بود و به کمک روشنفکران زمانه خود روح انقلابى و سیاسى را در جوانان روشنفکر جامعه دمید.
او در اشعار خود افراد زیادى مانند على دشتى، عدلالملک، تدین، ضیاءالواعظین، میرزا کریمخان رشتى، دبیر اعظم و عده زیاد دیگرى را هجو کرده است و نسبتهاى اهانتآمیزى به آنها داده است. اینان شکایت نزد سردار سپه بردند و توقیف و تأدیب میرزاده عشقى را خواستار شدند.
در بخشی از کتاب گفتههای میرزاده عشقی میخوانیم:
عشقى همین که به خانه خود آمد، دفترچه عاطفه را گشود، چند برگ گل لاله آتشین و یک نامه در میان صفحات دفترچه به چشمش خورد، برگهاى گل لاله، تازه و خوشبوى بود با دلهره و احتیاط نامه را باز کرد و خواند:
«شما شاعران چقدر آدمهاى مغرور و متفرعنى هستید، خیال مىکنید همه موجودات جهان به خاطر هنرى که دارید و به آن فخر مىکنید باید بنده و برده شما باشند، این غرور و تشخص شاعرانه به قدرى رفته رفته در شما جلوه مىکند و بزرگ مىشود که حتى حاضرید در زندگى جان و هنر و عشق خود را فداى آن کنید و تحقیر نشوید. من نمىخواهم در این نامه کوچک درباره این غرور خودپسندانه شما صحبت کنم، هر چه باشد با همه کوششى که من در این نامه کردهام، باز براى شما که شب و روز کارتان نوشتن و شعر گفتن است، جملات مسخره و کودکانهایست.
ولى این غرور به قدرى در شما، زنده و محترم است که اگر کسى شما را دوست بدارد، باید اعتراف کند و بىتابانه فریاد نماید که شما را مىپرستد، حتى شما با اینکه از نگاههاى یک زن، از صحبتهاى او، از خنده و خشمهاى او، از شادى و غمهاى او مىتوانید به خوبى دریابید که شما را مىپرستد، باز هم دوست دارید که معشوق زبان بگشاید و اشک بریزد و بگوید شما را مىپرستد.
اگر اینطور دوست دارید من در این نامه مىخواهم اعتراف کنم که شما را دوست دارم، شما را مىپرستم، وجود و شعرهاى شما زندگى مرا دگرگون کرده است. نمىدانم این عشق از چه وقت قلب مرا روشن و پریشان کرد ولى از آن موقعى که فهمیدم شما همان شاعر معروف هستید و در همسایگى ما منزل دارید آرزو کردم که معشوق شما باشم.
بله

















