کتاب هفت رویا نوشتهی فاطمه موسوی، داستانی هیجانانگیز و ترسناک دربارهی دختری به نام کالین است که خوابهای آشفتهاش او را آزار میدهند.
در بخشی از کتاب هفت رویا (Seven Dreams) میخوانیم:
به او رسیدم و میله را بالا گرفتم. او هم بدون هیچ ترسی، خونسرد نشسته بود. آنیتا دستم را گرفت و با نگرانی گفت: «اون خواهرته»
تقلا کردم و محکم دستش را پس کشیدم تا بتوانم به آن دختر حمله کنم. آنیتا روی زمین افتاد و دیگر صدایی از او نیامد. برگشتم و به او نگاه کردم. سرش به پایه صندلی برخورد کرده بود و خون در حال بیرون زدن از سر او بود. شوکه شده بودم. کنارش زانو زدم و سرش را گرفتم. او مرده بود.
با ناباوری صدایش کردم: «آنیتا»
دستهای خونآلودم بیشتر از همیشه من را ترسانده بود. حس میکردم دچار جنون شدهام. آن مایع قرمز رنگ خون بهترین دوستم بود. سعی کردم به خودم بفهمانم واقعیت ندارد، اشکهایم سرازیر شده بود و به هقهق افتاده بودم. به خودم گفتم چرا آنقدر دردناک هست، در حالیکه میدانم این یک رویاست. دوست نداشتم حتی در خواب هم بهترین دوستم را از دست بدهم، از همه دردناکتر آن بود که خودم باعث مردنش شده بودم و این برایم اصلاً قابل قبول نبود.
دیگر دلم نمیخواست به آن بازی ادامه دهم. باید بیدار میشدم. خنجری که از پشت وارد سینهام شد نگذاشت امیدی برای بیدار شدن پیدا کنم. روی زمین خوابیدم و دستم را روی زخم عمیق قفسه سینم گرفتم. دختر تا آخرین ثانیههای مردنم به چشمهایم نگاه میکرد. دیگر نمیترسیدم اما عصبانی و غمگین بودم. تاریکی و سرما هم نتوانست حواسم را پرت کند...
بله

















با آرزوی خواندن کارهای قویتر از این هموطن عزیز.