زالیا کاهاواته در کتاب قرار ملاقات با زندگی، از امیدی که در دلش است و نمیگذارد تسلیم شود، تجربیاتی که هنگام مبارزه با طبیعت برای زندگی کردن بدست آورده، ترک اعتیادش، کارآفرینیها و فعالیت خیریهاش سخن میگوید.
او به دلیل شیمی درمانی وضعیت جسمی دشواری داشته و طی این دوره 95 درصد بیناییاش را از دست داده است اما دیدگاهی مثبت به زندگی دارد و و به پاس تجربیات تلخی که از سر گذرانده و شرایط سخت زندگیاش تجربیاتی سودمند کسب میکند.
خواندن کتاب قرار ملاقات با زندگی (Mein blind date mit dem leben) برای همه خصوصا کسانی که از استعدادها و تواناییهای خود غافلند بسیار مفید است. این کتاب به شما درس زندگی میدهد. حتی اگر سختیهایی که در کتاب به آنها اشاره شده را تجربه نکرده باشید و زندگی راحتی داشته باشید.
زالیا کاهاواته (Saliya Kahawatte) در کتاب حاضر آورده است: تجربه به من آموخته است که بیشتر افراد آنچه را که نمیتوانند تصور کنند، انجامناپذیر و غیرممکن میپندارند و همین باعث میشود که خود و دیگران را در چهارچوبهای فکری و عملی و عادات روزمره محدود کنند و تواناییهای بالقوۀ بیشماری را بلااستفاده رها کنند. چنین اشخاصی وقتی در برابر کسی مانند من قرار میگیرند که از دید آنها به یک زندگی ظاهراً غیرِممکن، عملاً حرکت و پویایی و امکان بخشیده است، عکسالعملی توأم با ناباوری و گاه شک و تردید نشان میدهند.
او بهترین و مهمترین درسها را در دورانهای دشوار زندگیاش آموخته است برای مثال در جریان مبارزهاش با سرطان توانایی یافتن دشمنان درونی، شناخت درست و غلبه بر آنها و بعدتر دستاوردهای جدید و مهمتری را در دوران رواندرمانی و ترک اعتیاد بدست آورده است.
در بخشی از کتاب قرار ملاقات با زندگی میخوانیم:
به این ترتیب آخرین قدم استراتژی من هم نتیجه داد. شگفتآور این بود که به شکلی معجزهآسا و به سرعت حالم رو به بهبودی میرفت. از نیمۀ نوامبر اجازه داشتم برای ساعتهای طولانی به پارک بروم. یک بار باران تندی بارید. من سرم را تا جایی که میشد به پشت خم کرده بودم تا بتوانم تا حد امکان بیشترین قطرات درشت باران را روی صورتم حس کنم.
حس غیرقابل توصیف و بینهایت زیبایی بود. بالأخره از بیمارستان مرخص شدم اما نه برای همیشه. هنوز یک عمل جراحی بزرگ پیش رو داشتم. من و لارا حتی ثانیهای فکرمان را به این دلیل خراب نکردیم. کمکم موهایم شروع به درآمدن کردند اما من به سر طاسم عادت کرده بودم و هر هفته چندین بار سرم را تا ته اصلاح میکردم. این مدل را تا به الان هنوز هم میپسندم. این طاسی مرا یاد دورانی میاندازد که در آن با موفقیت از همراه شدن با مرگ سر باز زده بودم.
به رغم اینکه قانوناً هنوز بیمار محسوب میشدم اما در رستوران مشغول به کار شدم. کارمان بسیار گرفته بود. بسیاری از مهمانان برای جشن کریسمس سالن را رزرو کرده بودند. شبها با کمک لارا به حساب و کتابها میرسیدم. او رقم به رقم تمام فاکتورها را برایم خواند تا جایی که توانستم حساب ماههایی که نبودهام را نیز بازیابی و رسیدگی کنم. بعد از آن یک مشاور مالیاتی استخدام کردم تا بهصورت مرتب در پایان هر سال کاری به امور مالیاتی رسیدگی کند.
در تاریخ 6 دسامبر 1994 روز تولد بیست و پنج سالگیام ساعت هشت صبح برای دومین بار به اتاق عمل منتقل شدم. قرار بود طی عملی هشت ساعته برای احتیاط، تعداد زیادی از غدد لنفاوی ناحیۀ شکم را خارج کنند. حتی رئیس بخش هم قرار بود سر عمل حاضر شود.
بله
















