کتاب مصطفی چمران نوشتهی امیر صادقی، به بررسی زندگی، شخصیت و مبارزات این شهید بزرگوار میپردازد.
مصطفی چمران اهل ساوه بود و در دهم مهر ماه 1311 شمسی، در قم به دنیا آمد. او سومین پسر خانواده بود، یک سال بیشتر نداشت که پدرش به همراه اهل خانه، به تهران کوچ کردند. آنها در محلهی سرپولک، خانهای برای زندگی پیدا کردند.
شهید دکتر چمران جنگجویی پرهیزگار و معلمی متعهد بود و شخصیتی محجوب، مؤدب، باسواد، مرموز، دیرباور و... داشت. شهید چمران، فیزیکدان، سیاستمدار، وزیر دفاع ایران در دولت مهدی بازرگان و دولت موقت شورای انقلاب از همراهان موسی صدر بود و در تشکیل جنبش امل نقش موثری داشت. وی یکی از فرماندهان موسی صدر بود.
او در دانشگاه تهران، تحصیلات خود را در رشته الکترومکانیک به پایان رساند. سپس برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و درجه دکتری در فیزیک پلاسما کسب کرد. دکتر چمران در زمان تحصیل در دانشگاه تهران، در درس ترمودینامیک، شاگرد مهدی بازرگان بود. آشنایی او با بازرگان، عامل مهمی در ورود او به عرصه سیاست به شمار میرود.
در بخشی از کتاب مصطفی چمران میخوانیم:
کمکم بچهها یاد میگرفتند بگویند ما این را میخواهیم و آن یکی را نمیخواهیم. یکی از دختران مدرسهی صنعتی جبل عامل که جرأت اظهار نظر را از مصطفی یاد گرفته بود، رفت پیش مدیر مدرسه و گفت که ما معلم قرآن میخواهیم. کلاس نقاشی یا موسیقی نمیخواستند. و به این که مدیر از طرف خودش تصمیم گرفته بود که به جای معلم نقاشی، معلم رقص بیاورد، اعتراض کرد. میگفت ما این را نمیخواهیم! مدیر هم برگشت گفت: شما دیگر محصل مدرسه ما نیستید! و دختر هم شروع کرد به بحث کردن. دیر از جواب دادن فرار میکرد، آخر گفت: شما از کی میتوانید بگویید «باید»؟ دختر هم جواب داد: من تنها نمیگویم، ما میگوییم آقای مدیر یک خنده تمسخرآمیزی کرد که مثلاً شما از کی آدم شدهاید؟!
دختر دست از پافشاری برنداشت. رفت سراغ یک روحانی. به روحانی گفت شما عادت کردید بنشینید در خانه، منتظر باشید که خبر بدهند کسی مرده و بروید برایش نماز میت بخوانید! میت به شما نیازی ندارد، ما به شما نیاز داریم. باید بیایید قرآن درس بدهید. روحانی هم متعجب پرسید: مگر چه شده؟ یکهو برای چه؟ گفت: برای چی ندارد، بچههای ما باید قرآن یاد بگیرند. روحانی هم از اوضاع خطرناک آن روزها برایش گفته بود. در آن زمان، جرأت طلبهها کم شده بود و خیلی از فعالیتهای اجتماعی مربوط به خودشان را، دیگر انجام نمیدادند. دختر جلویاش آمده بود که: اگر کتکتان زدند، اشکال ندارد، جهاد فی سبیل الله است. آخرش این شد که همان روحانی را مجاب کرد که برود و توی مدرسه، قرآن درس بدهد. این کار، موجی در منطقه ایجاد کرد، اولیای بچهها میآمدند و به مدیران مدارس فشار میآوردند که باید زنگ قرآن داشته باشند. همهی اینها کار چمران بود؛ برای این روز برنامهریزی کرده بود.
بله




















