کتاب خاص بانو (مجموعه چهارده داستان) نوشتۀ محمدمسعود کیایی، دربردارندۀ قصههایی در باب زندگی است.
در بخشی از کتاب خاص بانو میخوانیم:
خاص بانو چشم از الهیار بر نمیداشت و چنان مینگریستش که التماس از نگاهش خوانده میشد. گفت: «چه میدانی. شاید حقته دادند.»
الهیار دست برد به جیب راست شلوار کردیاش و قبضه چاقوی دسته شاخیاش را در مشت فشرد، طوری که خاص بانو سردی آن را میتوانست در دل خود احساس کند. هر چه بود پای برادرش از سویی، و از سوی دیگر شوهرش - الهیار - در میان بود و از سرانجام برخورد آن دو واهمه داشت. هر دو عزیز او بودند و جگر گوشهاش. با این وجود چیزی ورای همه چیزها، او را با الهیار پیوند زده بود پس قصد آن نداشت از کار برادرش پشتیبانی کند، فقط از عاقبت درگیری میان آنها میترسید. اختلاف میان آنها زندگی او را زهرمار کرده بود و در این میانه به هر طرف روی میکرد جواب سر بالا میشنید و بویی از مسالمت به مشامش نمیخورد پس تا سر حد جنون خود را عاجز میدید.
الهیار گفت: «از بس احترام شانه گرفتهم و هر چه کردهاند موافق بودهام روشان زیاد شده. این دفعه یه کوتاه نمیآم. یا پول گندمیه که برداشتند میدهند یا که نشانشان میدم خر نیستم سواری ازم بکشند.»
خاص بانو گفت: «راست میگی حقمانه باید بدهند.»
خاص بانو میخواست خود را کنار شوهرش قرار دهد و قلباً هم این طوری بود. اما الهیار چنان توپش پر بود و دق دل از برادرهای زنش داشت که دندان قروچهای کرد و گفت: «نق بیخود بزنند کردارشان را در میآرم.»
خاص بانو گفت: «میدهند. به خدا که میدهند. آخه منم با محمدیار حرف زدهام بدحالیت شده. خودت هم که حرف بزنی تمام است فقط با عصبانیت نرو.»
بله



















