کتاب ماه نیمروز، مجموعهی داستان کوتاهی شامل هشت قصه است که توسط شهریار مندنیپور نوشته شده. نویسنده در این اثر، با همان ادبیات ثقیل، زبان فرمال و نگاه دروننگرانهاش، به سراغ دستمایههایی همچون جنگ، مرگ، سوگ و حافظه رفته است. شخصیتهای این داستانها انسانهایی زخمخورده و گوشهگیرند و هریک به شیوهای با فقدان، ترس و رنجهای خود میجنگند و در مرز میان واقعیت، خاطره و وهم، میکوشند راهی برای ادامهی زیستن بیابند.
دربارهی کتاب ماه نیمروز
کتاب ماه نیمروز شهریار مندنیپور شامل داستانهایی مثل رنگ آتش نیمروزی، مه جنگلهای بلوط، اگر تابوت نداشته باشد، آهوی کور و... است. در قصهی نخست، سروانی که سالها در جنگ میان ایران و عراق حضور داشته و خاطرات آن روزها گاه در رویا و گاه در بیداری دنبالش میکند، پس از مرگ دخترش توسط پلنگی پیر، در پی انتقام از این موجود دهشتناک برمیآید. ولی قصهای که در ظاهر پیرامون انتقام است، به روایتی پیچیده از سوگ، خشونت و رابطهی انسان با طبیعت بدل میشود.
در داستان مه جنگلهای بلوط، فضای قبرستان، خاطرات همسری از دست رفته، انکار گذشته و دردهای زندگی، در هم میآمیزند و روایتی درگیرکننده را میسازند. داستان ماه نیمروز، مرگ را در موقعیتهایی هولناک و هراسآور دنبال میکند. شکنجه، سقوط هواپیما و قتل عام با محوریت سه شخصیت با چشمهایی آبی، سیاه و سفید دنبال میشود.
جایی میان واقعیت، خاطره و خیال
اهمیت این مجموعه داستان تنها به مضمون و موضوع داستانهایش نیست، بلکه به رسم همیشگی کتابهای شهریار مندنیپور، زبان نقشی فراتر از انتقال و بیان قصهای ساده ایفا میکند؛ در این کتاب، خود زبان بخشی از سازوکار داستان است. نثر در اینجا بدل به دستمایهای محوری برای توجه به تکبهتک واژهها، اشیا، شخصیتها و فضا و مکان قصهها میشود.

در داستان ماه نیمروز که نامش بر عنوان این مجموعه داستان کوتاه ایرانی نیز دیده میشود، این ویژگی بهوضوح به چشم میخورد: جملهها گاه فشرده و آهنگیناند، تصاویر با جزئیات احساسبرانگیز پرشوری شکل میگیرند و کلمات، علاوه بر معنای مستقیم، شبکهای از تداعیها را میسازند. همین توجه به زبان و فرم، خواندن این اثر را گاه دشوار میکند. روایتها همیشه خطی نیستند؛ خاطره میتواند بیمقدمه وارد زمان حال شود، واقعیت با وهم و کابوس در هم آمیزد و بخشی از معنا تا پایان ناگفته بماند.
ساختار روایی و بازیهای زبانی شهریار مندنیپور
آثار شهریار مندنیپور همیشه توجه بسیاری بر تجربهگرایی در ساختار و فرم داستانی و درهمآمیزی فضاهای ناهمگون دارند. این ویژگی منجر به خلق داستانهایی شده که خواننده را وامیدارد از سطح واقعه عبور کند و میان تصویرها، خاطرهها و نشانههای پراکنده ارتباط برقرار کند. روایت میان رخدادهای عینی بیرونی و خاطرات و افکار ذهنی در حرکت است و برهمنشست مداوم آنها وضعیتی را میآفریند که ضمن برانگیختن احساس و کنجکاوی مخاطب، او را به تجربهی حسی موقعیت شخصیتهای قصه، نزدیک میکند.
خرید کتاب ماه نیمروز نشر مرکز شما را با داستانهای کوتاهی روبهرو میکند که در آن شهریار مندنیپور از دل تجربههایی چون جنگ و احساساتی چون سوگ و تنهایی، روایتهایی چندلایه میآفریند و خواننده را به کشف لایههای پنهان شخصیتها و موقعیتهای داستانی فرامیخواند. نویسنده شکلی از درگیری با متن را ایجاد میکند که بر عمق جان مینشیند و طعم خوشش تا مدتها بر ذهن باقی میماند.
کتاب ماه نیمروز برای شما مناسب است اگر
- میخواهید با یکی از نویسندههای نامی ایران آشنا شوید.
- داستانهایی را دوست دارید که در آنها مرز میان واقعیت، خاطره، خیال و کابوس، روشن و قطعی نیست.
- به روایتهای غیرخطی و قصههایی علاقه دارید که همه چیز را مستقیما توضیح نمیدهند.
- ادبیات معاصر ایران را دوست دارید.
- میخواهید یک مجموعه داستان کوتاه اجتماعی روانشناختی در دست بگیرید.
در بخشی از کتاب ماه نیمروز: هشت داستان میخوانیم
یک گدار دورتر حیوانک را به سنگى بستیم و بالا رفتیم، جایى که دید خوبى داشته باشیم. به نوبت دوربین مىکشیدیم. به همه جا و بیشتر به سمت طعمه. یک وقتى، سروان، همین طور که به آن بزغاله پرهیاهو نگاه مىکرد، گفت مثل یک تله انفجارى است. عراقىها گاهى کار مىگذاشتند برایمان. یک تفنگ، کارد سنگرى. هر کس برشان مىداشت مىرفت هوا. منتها مواد انفجارى این تله توى تفنگ من است. و با پهناى دست کوفت به تنه تفنگ. صدایش زمختتر شده بود و نگاهش مرا گیج مىکرد. انگار آن جا بود و نبود. مارمولکى بىخبر از همه جا نزدیکى پایمان آمد و یکدفعه گریخت توى بوته گونى. تا شب هیچ نشانى از پلنگ ندیدیم. سوسوى آتشهایى که دهاتىها اطراف ده افروخته بودند مىدیدیم و سروان مىگفت آن بچه چیز دیگرى بوده برایش. مىگفت همیشه داوطلبانه مىرفته مأموریت و از بعد از تولد دخترش محتاط شده، فقط هرازگاهى به عنوان تک تیرانداز به ارتفاعات مشرف به عراقىها مىرفته.
کمین مىنشسته و یکیشان را مىزده و برمىگشته. بحثمان شد که کشتنِ کسى وقتى بىخبر است، بهتر است یا در درگیرىِ رودررو. اصرار داشت که سربازى که آمده جنگ، اصلاً بىخبر نیست، باید انتظار داشته باشد که حتا براى قضاى حاجت هم که از سنگر بیرون مىآید گلوله یک تک تیرانداز پهنش کند زمین. پرسیدم چند تا. گفت هفت تا، سهتایشان احتمالاً افسر بودهاند. گفتم پس چرا تا پلنگ را دیدى از دور نزدیش. تلخ شد و دوربین کشید. صداى بزغاله قطع نمىشد. تو تاریکى علامت این بود که هنوز کلهاش خرد نشده. نه، مرد نباید به خواست رفیقش شک کند. از قدیم بین ما قرار بود که روى حرف دیگرى حرف نزنیم. هر که اول نیت کرد. ماه بالا آمد و پایین دستها را کمى مىدیدیم. شب خنکى بود. به سروان گفتم اگر پوست تنه پلنگ را سوراخ نکنى روانداز خوشگلى درمىآید براى بچه بعدیت.
بله


















