فخرالسادات حسینی رضوی در کتاب جرینگ، راهکارهای عملی غلبه بر تلههای زندگی را در قالبی طنز و کلامی ساده، بیان میکند.
اگر تصمیم به خواندن کتاب جرینگ دارید، نشان دادهاید که شما جزء حداقلها هستید. سریع قضاوت نکنید! هر حداقلی بد نیست. اکثریت افراد کسانی هستند که کارهای تکراری انجام میدهند و به همان زندگی معمولی خود دلخوشند. در عوض حداقل مثبتی هستند که دائماً در تلاشند که امروزشان بهتر از دیروز باشد و به شما تبریک میگویم که در این گروه قرار دارید.
فخرالسادات حسینی رضوی (نگار رضوی) عصاره تمامی تجربیات زندگی شخصی و علمی خود را در معجونی شکلاتی و جذاب به نام کتاب جیرینگ جمعآوری کرده است. کافی است که کتاب را بردارید و به دلخواه یک برگ را بخوانید، مزه شیریناش را حس میکنید! مطالب سرسخت گشتالت درمانی و طرحوارهها به نرمی و خنکی بارانهای نقرهای بر ذهن خواننده فرو میریزند.
کتاب جرینگ با ظرافت به نقد و بررسی درگیریهای بین فردی، گرفتاریهای اجتماعی و سوتیهای اخلاقی پرداخته و در روزهایی که کسی حوصله و دل و دماغ کتاب خوانی را ندارد با سبکی منحصر به خود، مرزهای فکری و فردی را با خوانندگان پاره کرده، گویی رو در روی شما نشسته و گفتگو میکند.
نقطه عطف کتاب جرینگ راهی است که به ارتباط سالم والد - فرزند ختم میشود، از این رو؛ این کتاب به همه علاقهمندان به شناخت خویش و جستجوگران تغییر در روابط خانوادگی و دوستان توصیه میشود.
این صدای زیبای شکستن تلههای شخصیتیتان است که در پایان کتاب جرینگ خواهید شنید و از دستشان رها خواهید شد. تلههایی که به ظرافت بلور و به استحکام آهن است. تلههایی که به شیرینی حفظ رابطه و به تلخی قطع رابطهاند. تلههایی که توسط دیگران ساخته و توسط شما قابل کنترل میشوند. تلههایی که چون خوره به جان کیفیت زندگیتان میافتند و آن را از سکه میاندازند.
در بخشی از کتاب جرینگ میخوانیم:
آن روز صبح بعد از بیدار شدن، احساس کردم انگار حال دیگری دارم. نمیدانم خواب دیده بودم یا نتیجه روزها فکر کردن درباره زندگی بود. اما فقط میدانم، حال عجیبی بود.
راستش دو سالی بود که مثل خیلی از نوجوانهای دیگر با خانوادهام سر ناسازگاری داشتم، مخصوصا با پدرم. روز به روز از آنها دورتر میشدم. البته در تمام این مدت، پدر و مادرم با بزرگواری به محبتهای خود ادامه میدادند و به نظرم منتظر بودند کمی بزرگ شوم و آن روز، روز بزرگ شدنم بود.
قبل از ترک تختخواب، شاید یک ساعتی با خودم فکر میکردم. به خودم گفتم: "این دو سال رو به این شکل گذروندی، صبحونه، نهار و شامت رو در اتاق خود و در تنهایی خوردی. روزهات رو با خوندن کتاب و گوش کردن به آهنگهای غمگین در خلوت خودت گذراندی. خب چه شد؟ روز به روز تنهاتر و افسردهتر شدی. در 15 سالگی خستگی زنی میانسال رو در روح و جسمت، احساس میکنی. دیگه بسه! دست از لجبازی با خودت بردار و از امروز طور دیگهای زندگی کن، شاید نتیجهاش بهتر باشه. اگه بهتر شد که خوش به حالت میشه و اگه تغییری نکرد که چیزی رو از دست ندادی، اوضاع مثل الان خواهد بود..."
بله

















