کتاب داستانهای یک دقیقهای، مجموعهای از داستانهای کوتاه آموزنده است که رضا حیدری قاسم آبادی، با همکاری تعدادی از دانشآموزان روستای واشه آن را نوشته است.
در بخشی از کتاب داستانهای یک دقیقهای میخوانید:
از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟ گفت: شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم.
چون بازآمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم: «اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.» آنگاه ایستادم تا مگر بیدار شود. هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر برکرد و پرسید: چرا ایستادهای؟! قصه را برایش گفتم.
او به نماز ایستاد و پس از بهجای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا! چنانکه این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».
بله

















