در کتاب رمان گذر تنگ دلتنگی، به تالیف فریبا رحمانی، با یک گذر تنگ، جادهی بیفروغ، سکوت پرصدا، ندای بیصدا و یک ردپای بیجا همراه میشوید. همهاش حاکی از وجود کیست؟ چه کسی سکوت را میشکند؟ چه کسی ندای بیصدا را در گوش زمزمه میکند. این ردپا، حاکی از قدمهای کیست؟ در جادهی بیفروغ قلبها، درگذر تنگ دلتنگیها... این گذر، گذر دیگری خواهد شد! اگر...
در بخشی از کتاب رمان گذر تنگ دلتنگی میخوانیم:
ضربات شلاق، شروع شد.
شروع.
شمارش هم شروع شد.
آه کشیدنهای من هم!
خدایا! این چه سرنوشتی بود که دچارش شدم؟! خدایا! خودت میدونی که من گناهی مرتکب نشدم! خدایا! عدالتت کجا رفته!؟ اما نه... شاید این یک امتحان الهی باشه، از کجا معلوم؟!
شلاق، درد شلاق، صدای شلاق، صدای آه کشیدنهای من همچنان ادامه داشت، به شمارهی ١۰ که رسید دیگه آهی نبود، جای ضربات شلاق گرم شد. چشمانم را بستم، یاد دادگاه افتادم، یاد میز محاکمه، یاد قاضی دادگاه که چهطور برای من و سرنوشت.
من تعیین تکلیف کرد، روی روزهای قشنگی که در پیش داشتم، خط سیاه کشید و با بیرحمی تمام، بدون توجه به التماسهای من حکم را امضا کرد. جای شلاقها کمکم بیحس داشت میشد، ۸۰ ضربه؟ چهقدر مانده تا تمام شود؟ شاید این محکومیت تا ۵۰ ضربهی دیگر تمام شود اما مدتی را که در حبسم چه کنم؟ چهطور بیگناهی خود را ثابت کنم؟
بله

















