باغ بوی پاییز را دارد. درست از هنگامی که بهارِ دستهایت را از من گرفتی، از این زاویه که نگاه میکنم، همه جا زرد است و زرد. و باران، که اول نمنم میبارید، اندکاندک، تند میشود.
مشهدیرضا جلوی در اتاقش میآید. پردۀ کرباس را بالا میزند، از پلهها پایین میآید، چشمانش را تنگ میکند و چپقش را چاق. بعد گیوهها را پا میکشد و بین درختها گم میشود.
بوی خاک که بلند میشود، من هم به ایوان میآیم. سقف آن گچبری است، با گلها و گیاهانی که بهطور مارپیچ بالا خزیدهاند و برگهایشان رگبرگهای طلایی دارند.
دو طوطی گچی، درست در جایی که سقف و ستون کنار ایوان زاویۀ قائمهای ساختهاند، تنگ هم نشسته و سر به بال هم فروبردهاند، و من، که تنهایم، به آنها زل میزنم. دستهایم را روی سینه میآورم و در هم گره میزنم. هوا خبر از طوفان دارد.
مشهدی گاه پیداست و گاه ناپیدا. اما وقتی اولین ستارۀ مغربی طلوع کند، برای وضو گرفتن پیدایش میشود. کاش من هم میتوانستم از جان و تنم غبارروبی کنم! اما از این مغاک، جویباری از خون و نفرت میگذرد؛ جویباری که بوی عفَنش، سلولهای مغزم را میآلاید.
بله























