دیشب برای اولین بار خیلی از خودم ترسیدم. چند وقت پیش در فاصلهای خیلی نزدیک یک نفر مرا تعقیب میکرد. باور کنید آنقدر ترسیده بودم که نمیتوانستم به صورتش نگاه کنم. هی رفتم و او هم آمد. با خود گفتم بالاخره خسته میشود. گامهایم را بلندتر برداشتم. از شدّت خستگی نای راه رفتن نداشتم. نفسهایم به شماره افتاد و وزنم رو به نقصان. او با عرق من مست میشد، امّا حواسش کاملاً به جا بود و یک سر سوزن عقب نمیماند. سوار ماشین شدم، آمد. خواستم غذا بخورم، آمد. دویدم، آمد. نشستم، آمد. خوابیدم، آمد. دیدم از دستش خلاصی ندارم، خودم را به غفلت زدم. خیلی خوش بود، چون دیگر او را نمیدیدم، امّا این خوشی خیلی دوام نداشت.
شب گذشته در عالم خواب دوباره به سراغم آمد. چیزی نمانده بود نفسم از حلقوم به در رود که اشک چون فریادرسی به موقع ظاهر شد و مرا در پناه خود گرفت. درمانده و ناتوان روی زمین نشستم و از آنجا که هیبت چیزهای ترسناک در خواب هزار برابر بیشتر میشود، سرم گیج رفت و زبانم بند آمد. هر چه خواستم فریاد بزنم...
بله


















