راستی که بختبرگشته است مردی که به دخترکی دل میبندد و او را شریک زندگی خود میگیرد، عرق جبین و خون دل بر گامهای او نثار میکند و دسترنج و حاصل تلاش خود را پیش روی او مینهد، اما ناگاه به خود میآید و میبیند دلی که با تلاش روزها و بیداری شبها درصدد خریدن آن برآمده، به رایگان به مرد دیگری تقدیم شده تا از نهفتههایش بهره گیرد و در اسرار عشقش خوشبختی جوید...
و چه نگونبخت است زنی که از بیخودیِ نوباوگی به خود میآید و خود را در خانهی مردی مییابد که مال و ثروتش را به پای او میریزد و با تمجید و ستایش، او را به سوی خود جذب میکند؛ اما نمیتواند دلش را با شرارهی حیاتبخش عشق لمس کند، و قادر نیست که روح او را از بادهی آسمانی که خداوند از دیدگان مرد به دل زن میریزد، آکنده سازد.
بله
























