ضربات کوبنده مغولان به دنیاى اسلام و امید واهى و رؤیاىِ خوشبینانه و فریبنده کرسىِ مقدّس براى جلبِ دیانت مشرق زمین، شاید مهمترین عاملِ زوالِ روح جهادِ صلیبى بود. «در اجلاس عالىِ مذهبى به سال 1274 م در لیون، یک اسقف مغول شرکت داشت.»
تمام جنگهاى صلیبى سده هشتم «حتى جهاد سنلویى»همواره به مذاکرات و بگومگو با پادشاهان مسلمان منتهى مىشد و شرایط و ظواهر و منافع موقتىِ آن غالباً تغییر مىکرد. در همین عدم موفقیتها بود که آتش شور و اشتیاق مبارزه خاموش شد و هنگامى که در 1291 م سن ژانداکر، آخرین قلعه و پایگاهِ مسیحیان در سوریه به دست سودانىهاى مصرى افتاد، در تمامىِ اروپا هیچ فریادِ انتقامى از هیچ گلویى بیرون نیامد.
حتى مقام عالى پاپ نیز بیش از آن جذب و درگیر اوضاع داخلىِ دنیاىِ مسیحیت بود که بتواند به سیاست خارجى توجهى داشته باشد: فردریک دوم هرچند سرانجام با هوهن اشتویفن ها کنار آمده بود، ولى با یارى طلبیدن از فرانسویان «یعنى شارل دانژو، برادر سنلویى» و تصرف هر دو سیسیل نشان داد شخصیتى جاهطلب و داراىِ نقشه هایى براى تونس و مشرقزمین بهویژه قسطنطنیه است که چندى پیش از آن یعنى در 1261 م یونانىها وارد آن شده بودند، ولى سیسیلىها برعلیه او قیام کردند «عشاهاى ربانى سیسیلىها در 1282 م» و با مساعدتِ آراگون شاهِ به یارى طلبیده شده با او به منازعه پرداختند و در هیاهو و هنگامه این نبردِ پایانناپذیر بین آنژهوَنها و آراگونىها یا به عبارت دیگر نبرد بین طرفداران شارل دانژو و طرفداران آراگون، تسخیر سرزمینهاى مقدس و بیرون کشیدن آنها از حیطه اختیار کافران به بوته فراموشى سپرده شد. به طورى که یورشهاى دیوانهوار کاتالانها به یونان و آسیاى صغیر«در سال 1303 م و سال پس از آن» دیگر هیچ شباهتى به یک جنگ صلیبى نداشت.
بله






















