روزی از روزها که مرد دریایی به خانه آمد، همسرش گفت: «امروز نباید سر و صدا کنی، چون صاحب یک پسر کوچولو شدیم.»
مرد دریایی با خوشحالی فریاد زد: «پس چرا چیزی نگفتی؟ واقعاً یک پسر کوچولوست؟»
همسرش گفت: «بله، یک پسر واقعی. لطفاً چکمهات را در بیاور و سر و صدا راه نینداز و بیا! فکر میکنم هنوز هم خواب باشد!»
مرد دریا چکمههای زرد رنگش را از پایش بیرون آورد و پاورچین پاورچین به سراغ نوزاد رفت. خانهی آنها از ساقههای نی درست شده و درست در کف برکه و زیر آسیاب آبی بود. به جای پوشاندن دیوارهای خانه با گچ و رنگ از گل و لای برکه استفاده کرده بودند، آخر خانهی آنها خانهی آدم کوچولوهای دریایی بود. اما باقی وسایل خانه هیچ فرقی با وسایل خانههای دیگر نداشت، فقط خیلی کوچکتر بود! خانهی آنها آشپزخانه، ناهار خوری، اتاق نشیمن، اتاق خواب و یک راهرو داشت. کف اتاقها با شن سفید پوشیده شده بود و از تمیزی برق میزد، به پنجرهها پردههایی سبز رنگ آویزان بود که از جنس جلبک و پیچکهای دریایی بودند. البته تمام اتاقها، راهرو، آشپزخانه و حتی اتاق ناهار خوری هم پر از آب بود. مگر میشود خانهای کف برکه باشد و پر از آب نباشد؟
بله


















