اسکله بسیار شلوغ و پر ازدحام به نظر میرسید. چند کشتی مسافربری نسبتاً کوچک در کنار ساحل لنگر انداخته بودند و کارگران آنها مشغول بار کردن چمدانهای مسافران بودند. در لابهلای همین جمعیت انبوه، مادری بوسهای بر پیشانی پسر نوجوانش زد. سپس با چشمانی مضطرب به چشمان پسرش خیره شد و با لحنی مهربان گفت: «مانی جان مراقب خودت باش. اول تو را به خدا میسپارم و بعد به ناخدا» و با عجله ادامه داد: «راستی، تا دیر نشده باید خودمان را به ناخدا معرفی کنیم. عمویت در تلفن گفت که ناخدای این کشتی از دوستان قدیمیام است و قبلاً به او گفته که تو در این سفر دریایی چند ساعتی مهمان کشتی او خواهی بود.» سپس هر دو با قدمهای آهسته به سوی ناخدا که مشغول گفتوگو با چند مسافر بود، حرکت کردند. ناخدا مردی قویهیکل و درشتاندام، با شکمی برآمده بود که صورتی گرد و پوستی سیهچرده داشت.
بله
















